بقاء زايد بر ذات نيست
اشعريان برآنند كه باقى ، به بقايى كه زايد بر ذات اوست ، باقى است و آن بقاء عرضى است وابسته به باقى . خداوند به بقاى قائم به ذات خود ، جاودانه است . « 1 » از اين رأى محالاتى لازم مىآيد :
الف ) اگر مقصود ايشان از بقاء ، استمرار است ، عدم بايد صفت ثبوتى داشته باشد و اين ، محال است . زيرا استمرار همان گونه كه در جانب وجود تحقق دارد در ناحيه عدم نيز متحقق است چون مىتوان مستمر را به آن دو ( وجود و عدم ) تقسيم كرد و مورد تقسيم ( مقسم ) ميان اقسام مشترك است . همچنين معنى استمرار ، بودن چيزى در يكى از دو زمان است بگونهاى كه در زمان ديگر نيز بوده است .
اما اگر بقاء ، چيزى غير از استمرار است « 2 » ، يا هر يك به ديگرى نيازمندند يا نيستند . در فرض اول دور پديد مىآيد و در فرض دوم بقاء بدون استمرار و استمرار بدون جاودانگى تحقق مىيابند و اين از محالات است . فرض سومى نيز قابل تصور است و آن اين كه يكى از آنها به ديگرى نيازمند باشد و ديگرى از او بىنياز ، اين احتمال هم به ضرورت باطل است .
ب ) اگر وجود جوهر در زمان دوم نيازمند بقاء باشد دور پديد مىآيد ؛ زيرا بقاء عرضى است كه در وجود خود نيازمند جوهر است . اگر نياز او به همان جوهرى باشد كه به
هامش
( 1 ) . شرح العقائد ، ص 76 ، الملل و النحل ، ج 1 ، ص 95 ، شرح تجريد قوشچى ، ص 358 .
( 2 ) . برخى از اشعريان ، بقاء را استمرار وجود در زمان دوم دانستهاند و مراد از زمان دوم ، زمان پس از حدوث و پيدايش شىء است زيرا در آغاز حدوث ، كه زمان اول است ، شىء بقاء ندارد .
برخى ديگر از اشاعره بقاء را صفتى دانستهاند كه وجود در زمان ثانى ، معلول آن است و بنا بر هر دو تفسير ، بقاء صفت زايد بر ذات خواهد بود ، كه به گفته فضل بن روزبهان ، متكلم اشعرى ، رأى ابو الحسن اشعرى ، پيروان او و جمهور معتزله بغداد بوده است . در برابر ، بسيارى از اشعريان ، چون قاضى ابو بكر ، امام الحرمين و رازى و جمهور معتزله بصره ، بقاء را خود وجود در زمان دوم مىدانستهاند ، نه صفت زايد و مغاير نسبت به ذات . ( م )