نامتناهى است زيرا علم به يك شىء غير از علم به علم به آن شىء است و علم به علم به آن شىء متفاوت با علم به علم به علم به آن شىء مىباشد و همين گونه تا بىنهايت ؛ و در هر مرتبهاى علوم بىنهايت تحقق دارد . پذيرش اين امر سفسطه است زيرا نمىتوان آن را يكباره ادراك كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . متن چنين است : انه يلزم اثبات ما لا نهاية له من المعانى القائمه بذاته تعالى و هو محال ، بيان الملازمه ان العلم بالشىء مغاير للعلم بما عداه ، فان من شرط العلم المطابقه و محال ان يطابق الشيء الواحد امورا متغايره متخالفه في الذات و الحقيقه ، لكن المعلومات غير متناهيه فيكون له علوم غير متناهيه ، لا مرة واحدة بل مرارا غير متناهيه باعتبار كل علم يفرض في كل مرتبه من المراتب الغير المتناهيه ، لان العلم بالشىء مغاير للعلم بالعلم بذلك الشيء ثم العلم بالعلم بالشىء مغاير للعلم بالعلم بذلك الشيء و هكذا الى ما لا يتناهى و في كل واحدة من هذه المراتب علوم غير متناهيه و هذه السفسطه لعدم تعقله بالمرة .
مراد علّامه آن است كه چون هر شىء ( مثلا الف ) با شىء ديگر ( مثلا ب ) مغاير و متفاوت است ، علم به الف نيز با علم به ب مغاير خواهد بود زيرا مطابقت با معلوم ، شرط علم است . از سويى چون اشياء و اعيان جهان بىپايان هستند ، معلومات نيز بىپايان خواهند بود . تا اين موضع ، ( بر وفاق قاضى شهيد و به رغم مرحوم مظفر ) اشكالى وجود ندارد ، زيرا اگر لزوم علوم بىپايان براى خدا را اشكال بدانيم ، بر قائل به صفات زائد بر ذات ( اشعرى ) و معتقد به عينيت ذات و صفات ، يكسان وارد خواهد شد . به ديگر سخن ، اعتراض بر خود علّامه نيز وارد مىگردد . به اين جهت علّامه با عبارت ، لا مرة واحدة ، بيان داشته است كه اگر لزوم علوم بىپايان ، يك بار بود ، يعنى اگر تنها يك سلسله بىنهايت وجود داشت ، خطايى رخ نمىداد ؛ اما اشكال بر اشاعره آنجاست كه ايشان در هر يك از آحاد سلسله بىنهايت نيز به مجموعه بىنهايت ديگرى قائل هستند .
از رأى اشعريان ( زيادت و مغايرت علم نسبت ذات ) لازم مىآيد كه اگر خداوند به ( الف ) علم داشته باشد ، سه چيز محقق شود : الف ، علم به الف ، ذات خدا ، علم به الف ، مغاير با ذات حق است و چون قائم به ذات خداست ، به او مستند است . خداوند به اين علم نيز ، عالم است و علم به علم غير از علم به الف است ، پس اكنون بايد چهار چيز وجود داشته باشد : الف ، علم به الف ، علم به علم به الف و ذات حق . ديگر بار ، علم به علم به الف كه آن نيز مغاير با ذات و زايد بر آن است ، نيازمند علم ديگرى خواهد بود . بدين گونه پيوسته بر آحاد سلسله افزوده مىشود و چون اين سلسله در جايى به پايان نمىرسد ، تسلسل محال رخ مىدهد .
محذور اين تسلسل ، پديد نيامدن شناخت است ، زيرا شناخت الف ( كه معلول همه افراد سلسله است ) بدون تحقق همه افراد ، ممكن نيست و هر فرد مجموعه ، وابسته به فرد بالاتر است ، پس شناخت الف ، اساسا ميسر نيست .