صورتى جايز است كه گاهگاهى باشد و اگر عادت و روش دائمى بشود ، به طورى كه شخص به آن عنوان شناخته گردد و دلقك شود ، نكوهيده است و پسنديده نيست .
( 1 )
دلقكهاى زن و مرد در زمان پيغمبر ( ص )
از آن جمله است نعيمان بن عمرو بن رفاعه انصارى كه در بيعت عقبه و جنگ بدر و وقايع ديگر حاضر بود و بسيار شوخى مىكرد و پيغمبر ( ص ) را مىخنداند . او رفيق سويبط بن حرمله است و از جمله حكايتهاى آن دو اين است كه با أبو بكر به سفر رفتند و توشه نزد سويبط بود . نعيمان گفت : به من خوراكى بده . سويبط گفت : تا أبو بكر نيايد ، نمىدهم . پس نعيمان نزد دلالان رفت و گفت : غلام عربى چاق و سالم و زبانآورى از من بخريد و بدانيد ، شايد بگويد : « من آزادم » . اگر مىخواهيد به اين عنوان معامله را به هم بزنيد ، از معامله بگذريد و غلام مرا خراب نكنيد . دلالان گفتند : آن غلام را به ده ماده شتر جوان مىخريم .
پس ده ماده شتر جوان به نعيمان دادند و او آنها را پاىبند زد و سپس سويبط را نشان داد .
آمدند به سويبط گفتند : بيا ، تو را خريدهايم . سويبط گفت : او دروغگوى است ، من مردى آزادم . گفتند : گفته است كه چنين خواهى گفت ! پس طناب بر گردنش انداختند و بردند .
أبو بكر از قضيه با خبر شد ، با يارانش رفت شترها را داد و سويبط را بازآورد . چون نزد پيغمبر ( ص ) آمدند و داستان را گفتند ، پيغمبر ( ص ) و ياران تا سالى به كار نعيمان مىخنديدند .
( 2 ) نيز آوردهاند : اعرابىاى در داخل مسجد به حضور پيغمبر ( ص ) رفت و ناقه بر در مسجد خوابانده بود . بعضى اصحاب پيغمبر ( ص ) به نعيمان گفتند : كاش اين شتر را نحر مىكردى تا همه بخوريم ، دلمان گوشت مىخواهد و پيغمبر ( ص ) غرامتش را خواهد داد . نعيمان شتر را نحر كرد . اعرابى بيرون آمد و شتر خود را بر آن حال ديد ، فرياد تظلم كشيد . پيغمبر ( ص ) به صداى او بيرون آمد و پرسيد : چه كسى اين كار را كرده ؟ گفتند : نعيمان ! حضرت او را سراغ كرد ، در زيرزمين خانه ضباعه ، دختر زبير بن عبد المطلب پنهان شده بود ، روى خود نى ريخته بود . مردى با صداى بلند گفت : نعيمان را نديدم ، ولى با اشاره خانه را نشان داد . پس پيغمبر ( ص ) نعيمان را بيرون آورد و فرمود : چرا اين كار را كردى ؟ نعيمان گفت : همان كسانى كه نشانى مرا دادند ، مرا بر آن كار واداشتند . حضرت دست به صورت خود كشيد و به خنده افتاد و غرامت شتر اعرابى بداد .