خواند كه مصرع اولش اين بود : ألا كل شىء ما خلا الله باطل . عثمان بن مظعون گفت :
راست گفتى . لبيد مصراع بعدى را خواند : و كل نعيم لا محالة زائل . عثمان بن مظعون گفت : دروغ گفتى . نعمت بهشت هيچگاه زوال نمىيابد . لبيد روى به قريش كرد و گفت : به خدا قسم كه همنشينى با شما نبايست با سب و سفاهت قرين باشد . قريش گفتند : اين غلام سفيهى است كه از دين پدرانش جدا گشته است . آنگاه يكى از بنى مغيره ( عبد الله بن ابى امية بن مغيره ) برخاسته ، ضربهاى بر چشم ابن مظعون نواخت و وليد بن مغيره هم از روى شماتت خنديد و به چشم عثمان كه كبود شده بود ، نگاه كرد . ابن مظعون گفت كه اين كبودى را ذخيرهاى براى خود نزد خدا حساب مىكند و بدان نيازمند است . حتى چشم درست من نيازمند همان ضربه است كه بر آن چشم خورد . وليد گفت : تو در ذمّهء استوار من بودى ، باز هم برگرد تا از تو مراقبت كنم .
ابن مظعون گفت : به خداى سوگند كه هيچگاه به آن باز نخواهم گشت .
همان وقت ، عامر بن ربيعه ، از ديگر مهاجرانى كه از حبشه برگشته بود ، در پناه عاص بن وائل سهمى در آمد . ابو سبره در جوار اخنس بن شريق يا سهيل بن عمرو رفت . حاطب بن عمرو در پناه حويطب بن عبد العزى و سهيل بن بيضا در پناه يكى از افراد عشيرهاش ، بنى فهر رفت . برخى هم گفتهاند كه مخفيانه به مكه آمد و بدون آن كه به پناه كسى درآيد ، در خفا دوباره به حبشه بازگشت . عبد الله بن مسعود هم بدون آن كه در جوار كسى درآيد به مكه آمد و پس از مكث كوتاهى به حبشه بازگشت . « 1 »
گزارش ابن اسحاق به روايت همدانى چنين است : چون مدتى برآمد ، كسى رفت به حبش و صحابه را كه آن جا بودند خبر داد كه اهل مكه به اسلام در آمدند و به
هامش
( 1 ) . انساب : 1 / 228