همه را بر مذهب اماميّه يافتم ، و آثار رشد و صلاح از ايشان ظاهر بود ، و از سبب تشيّع ايشان پرسيدم ، از آن ميان پيرى نورانى كه آثار زهد و صلاح و تقوى و فلاح از سيماى او هويدا بود گفت : سبب تشيّع ما آن است كه جدّ بزرگ ما كه اين طايفه به او منسوبند ، به حجّ رفت ، و در برگشتن بعد از طى يك دو منزل از باديه ، به قضاى حاجتى يا اداى نمازى از رفقا دور مىشود ، و خوابش مىبرد ، و بعد آن بيدارى از قافله اثرى نمىبيند ، مىگفت كه : چون خود را تنها و بىكس يافتم ، سراسيمه در آن صحرا پارهاى دويدم ، و چون قوّتم نماند ، به خدا ناليدم ، و گريستم و در آن حيرت و اضطرار زمينى سبز و خرّم به نظرم درآمد ، متوجّه آن موضع شدم ، زمينى ديدم كه در سبزى و طراوت دم از بهشت مىزد ، و در آن ميان قصرى مىنمود ، با خود گفتم : در اين باديهء هولناك اين دشت سبز و اين قصر رفيع كه از هيچكس نام و نشانش نشنيدهاى ، چه طور جايى باشد و كجا تواند بود ؟ تا به در قصر رفتم ، دو جوان سفيدپوش بر در آن قصر ديدم ، سلام كردم ، جواب به صواب دادند ، و گفتند : بنشين كه خدا را با تو نظرى است ، و خير تو خواسته ، و يكى داخل قصر شد ، و بعد از لحظهاى بيرون آمده ، گفت : برخيز و مرا به درون قصر برد ، و به هر طرف نگاه كردم ، به آن خوبى عمارتى نديده بودم ، به در صفّهاى رسيدم ، پردهاى آويخته بود ، پرده را برداشته مرا داخل صفه كرد ، در ميان صفه تختى ديدم و بر روى تخت جوان خوشروى ، خوشموى ، خوش لباس تكيه كرده بود ، و بر بالاى سرش شمشير درازى آويخته ، و از نور روى او آن خانه آن چنان روشن بود كه گفتم : مگر ماه شب چهارده طالع شده است ؟ سلام كردم ، از روى لطف جواب داده مهربانى نمود ، و گفت : مىدانى من كيستم ؟ گفتم : و اللّه كه نمىدانم و نمىشناسم ، فرمود كه : من قائم آل محمّدم عليهم السّلام كه در آخر الزّمان ظهور و خروج خواهم نمود ، و با اين شمشيرى كه مىبينى ، زمين را از عدل و راستى پر خواهم ساخت ، چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد ، من چون اين كلام را از آن حضرت
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 635
مساهمون: مير لوحى
ص٦٣٥