را از من دور كرد ، و ناظر بين النهرين نوشته بود صورت حال را و به بغداد فرستاده ، و او ايشان را خبر كرده بود .
پس سيّد فرمود كه : اين مردى كه مىگويند شفا يافته توئى كه اين غوغا در اين شهر انداختهاى ؟ گفتم : بلى ، از اسب به زير آمده ، ران مرا باز كرد و چون زخم را ديده بود و از آن اثرى نديد ، ساعتى غش كرد ، و بيهوش شد ، و چون به خود آمد ، گفت :
وزير مرا طلبيده و گفته كه : از مشهد اين طور نوشته آمده ، و مىگويند كه آن شخص به تو مربوط است ، زود خبر او را به من برسان و مرا با خود به خدمت آن وزير كه قمى بود ، برده گفت كه : اين مرد برادر من ، و دوستترين اصحاب من است ، وزير گفت :
قصّه را به جهت من نقل كن ، از اوّل تا به آخر آنچه بر من گذشته بود ، نقل نمودم وزير فى الحال كسان به طلب اطباء و جراحان فرستاد ، و چون حاضر شدند ، فرمود : شما زخم اين مرد را ديدهايد ؟ گفتند : بلى ، پرسيد كه : دواى آن چيست ؟ همه گفتند : علاج او منحصر در بريدن است ، امّا اگر ببرّند مشكل كه بزيد و زنده بماند ، پرسيد كه : بر تقديرى كه نميرد تا چند گاه آن زخم به هم آيد ؟ گفتند : اقلا دو ماه آن جراحت باقى خواهد بود ، و بعد از آن شايد مندمل شود ، و ليكن در جاى آن گوى سفيد خواهد ماند كه از آنجا مو نرويد ، باز پرسيد كه : شما چند روز شد كه زخم او را ديدهايد ؟ گفتند :
امروز روز دهم است ، پس وزير ايشان را پيش طلبيده ران مرا برهنه كرد ، ايشان ديدند كه با ران ديگر اصلا تفاوتى ندارد ، و اثرى به هيچ وجه از آن كوفت نيست ، در اين وقت يكى از اطباء كه از نصارى بود ، صيحهاى زده گفت : « و اللّه هذا من عمل المسيح عليه السّلام » يعنى : به خدا قسم كه اين شفا يافتن نيست مگر از معجزهء مسيح ، ( يعنى :
عيسى بن مريم عليهما السّلام ) ، وزير گفت : چون عمل هيچ يك از شما نيست ، من مىدانم عمل كيست ؟ و اين خبر به خليفه رسيده ، وزير را طلبيد ، وزير مرا با خود به خدمت خليفه برد ، و مستنصر مرا امر نمود كه آن قصّه را بيان كنم ، و چون نقل كردم ، و به اتمام
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 632
مساهمون: مير لوحى
ص٦٣٢