خود را دريابيد كه همين لحظه از پيش من بيرون رفت ، و ما هر چه دويديم كسى را نديديم ، و برگشته پرسيديم كه : چه بود ؟ گفت : شخصى به نزد من آمده ، گفت : يا عطوه ! من گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من صاحب پسران توام ، آمدهام كه تو را شفا دهم ، و بعد از آن دست دراز كرد ، و بر موضع الم من دست ماليد ، و من چون به خود نگاه كردم ، اثرى از آن كوفت نديدم ، و مدّتهاى مديد زنده بود ، و با قوت و توانايى زندگانى كرد ، و من از غير آن پسر از جمعى كثير اين قصه را پرسيدم و همه به همين طريق بىزياده و كم نقل نمودند .
و صاحب « كشف الغمّة » بعد از نقل اين دو حكايت مىگويد كه : امام عليه السّلام را مردمان در راه حجاز و غيره بسيار ديدهاند كه يا راه گم كرده بودهاند ، يا درماندگى داشتهاند ، و آن حضرت ايشان را خلاصى داده ، و ايشان را به مطالب خود رسانيده ، و اگر خوف تطويل نمىبود ، ذكر مىكردم .
راقم اين اربعين مىگويد : ميانهء من و خدا كه ، مىشناسم دردمندى را كه مكرّر آن حضرت را ديده ، و در بعضى از اوقات به مرضى مهلك گرفتار بوده كه آن حضرت او را شفاى كامل كرامت فرموده .
و در حديث مذكور است كه هر سال در موسم حج آن حضرت در مكّه حاضر مىشود ، و مردمان را مىبيند ، و مىشناسد ، و ايشان او را مىبينند ، و نمىشناسند و حديث ديدن خانم « 1 » هندى آن حضرت را نزد راويان حديث شهرت عظيم داشته و دارد . و ابن بابويه در كتاب « كمال الدّين و تمام النعمة » حكايتى نقل كرده ، و گفته كه : از شيخى كه از اصحاب حديث و معتمد عليه بود ، و نامش احمد بن فارس الاديب بود ، شنيدم كه گفت : به همدان رسيدم و طايفهاى را كه مشهور به بنى راشد بودند ، ديدم و
هامش
( 1 ) . شايد اين كلمه غانم باشد .