تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣
رسانيدم ، خادمى را فرمود كه : كيسه‌اى كه در آن هزار دينار بود ، حاضر كرد ، و مستنصر به من گفت : اين مبلغ را نفقهء خود كن ، من گفتم : هبه‌اى را از اين قبول نمىتوانم كرد ، گفت : از كه مىترسى ؟ گفتم : از آنكه اين عمل اوست ، زيرا كه او امر نمود كه از ابو جعفر چيزى قبول مكن ، پس خليفه مكدّر شده بگريست . و صاحب « كشف الغمّة » مىگويد كه : از اتّفاقات حسنه اينكه روزى من اين حكايت را از براى جمعى نقل مىكردم ، چون تمام شد ، دانستم كه يكى از آن جمع شمس الدّين محمّد پسر اسماعيل است ، و من او را نمىشناختم ، از اين اتفاق تعجّب نموده ، گفتم : تو ران پدر را در وقت زخم ديده بودى ؟ گفت : نه در آن وقت كوچك بودم ، ولى در حال صحّت ديده بودم ، و مو از آنجا برآمده بود ، و اثرى از آن زخم نبود . پدرم هر سال يك بار به بغداد مىآمد ، و به سامره مىرفت ، و مدّتها در آنجا به سر مىبرد ، و مىگريست و تأسف مىخورد و به آروزى آنكه مرتبهء ديگر آن حضرت را ببيند ، در آنجا مىگشت و يك بار ديگر آن دولت نصيبش نشد ، و آنچه مىدانم چهل بار ديگر به زيارت سامره شتافت ، و شرف آن زيارت را دريافت ، و در حسرت ديدن حضرت صاحب الزمان عليه السّلام از دنيا رفت .

حكايت ديگر [ از عطوهء زيدى ]

حكايت ديگر آن است كه صاحب « كشف الغمّة » - رحمه اللّه تعالى - مىگويد كه ، حكايت كرد از براى من سيّد باقى بن عطوه علوى حسينى ، كه پدرم عطوه زيدى بود ، و او را مرضى بود كه اطباء از علاجش عاجز بودند و او از ما پسران آزرده بود ، و منكر بود ميل ما را به مذهب اماميّه ، و مكرّر مىگفت : من تصديق شما نمىكنم و به مذهب شما قائل نمىشوم ، تا صاحب شما مهدى نيايد و مرا از اين مرض نجات ندهد ، اتّفاقا شبى در وقت نماز خفتن ما همه يك جا جمع بوديم ، كه فرياد پدر را شنيديم كه مىگويد : بشتابيد ! چون به تندى به نزدش رفتيم ، گفت : بدويد و صاحب