تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
فرمود كه : برگرد كه مصلحت تو در برگشتن است ، و من همان حرف را اعاده كردم ، پس آن شيخ گفت : اى اسماعيل ! شرم ندارى كه امام دو بار فرمود برگرد و خلاف قول او مىكنى ؟ اين حرف در من اثر كرد ، پس ايستادم و چون قدمى چند دور شدند ، باز به من ملتفت شده ، فرمود : چون به بغداد رسى ، مستنصر تو را خواهد طلبيد ، و به تو عطايى خواهد كرد ، از او چيزى قبول مكن ، و به فرزند ما رضى بگو كه چيزى در باب تو به على بن عوض بنويسد كه من به او سفارش مىكنم كه هر چه تو خواهى بدهد ، من همانجا ايستاده بودم ، تا از نظر من غايب شدند ، و من تأسف بسيار خورده ، ساعتى همانجا نشستم ، و بعد از آن به مشهد برگشتم . اهل مشهد چون مرا ديدند ، گفتند : حالت متغير است آزارى دارى ؟ گفتم : نه ، گفتند : با كسى جنگ و نزاعى كرده‌اى ؟ گفتم : نه ، اما بگوييد كه : اين سواران را كه از اينجا گذشتند ديديد ؟ گفتند : ايشان از شرفا باشند ، گفتم : شرفا نبودند ، بلكه يكى از ايشان امام عليه السّلام بود ، پرسيدند كه : آن شيخ يا صاحب فرجى ؟ گفتم : صاحب فرجى ، گفتند : زخمت را به او نمودى ؟ گفتم : بلى ! آن را فشرده و درد كرد ، پس ران مرا باز كردند ، اثرى از آن جراحت نبود ، و من خود از وحشت به شك افتادم ، و ران ديگر را گشودم ، اثرى نديدم ، و در اين حال خلق بر من هجوم كردند و پيراهن مرا پاره پاره كردند ، و اگر اهل مشهد مرا خلاص نمىكردند ، در زير دست و پا رفته بودم ، و فرياد و فغان به مردى كه ناظر بين النّهرين بود ، رسيده و آمده ماجرا را شنيد ، و رفت كه واقعه را بنويسد ، و من شب آنجا مانده صبح جمعى مرا مشايعت نمودند و دو كس همراه كردند و برگشتند ، و صبح ديگر بر در شهر بغداد رسيدم ، ديدم كه خلق بسيار بر سر پل جمع شده‌اند ، و هر كه مىرسد از او اسم و نسبش را مىپرسند ، چون ما رسيديم و نام مرا شنيدند ، بر سر من هجوم كردند و رختى كه ثانيا پوشيده بودم ، پاره پاره كردند و نزديك بود كه روح از تن من مفارقت كند ، كه سيّد رضى الدّين با جمعى رسيد ، و مردم