تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
صاحب « كشف الغمّة » مىگويد : از پسرش شنيدم كه مىگفت : از پدرم شنيدم كه چون به آن مشهد منوّر رسيدم ، زيارت امامين همامين امام علىّ نقى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام كردم ، و به سردابه رفتم ، و شب در آنجا به حقّ تعالى بسيار ناليدم ، و به صاحب الأمر استغاثه بردم ، و صبح به طرف دجله رفته ، جامه را شستم و غسل زيارت كردم ، و ابريقى كه داشتم پرآب كردم ، و متوجّه مشهد شدم كه يك بار ديگر زيارت كنم ، به قلعه نرسيده چهار سوار ديدم كه مىآيند ، و چون در حوالى مشهد جمعى از شرفاء خانه داشتند ، گمان كردم كه مگر از ايشان باشند ، چون به من رسيدند ديدم كه دو جوان شمشير بسته‌اند ، يكى از ايشان خطش دميده بود و يكى از آن چهار نفر پيرى بود پاكيزه وضع ، كه نيزه‌اى در دست داشت ، و ديگرى شمشيرى حمايل كرده ، و فرجى بر بالاى آن پوشيده ، و تحت الحنك بسته ، و نيزه به دست گرفته ، پس آن پير در دست راست قرار گرفت ، و بن نيزه را بر زمين گذاشت ، و آن دو جوان در طرف چپ ايستادند ، و صاحب فرجى در ميان راه مانده بر من سلام كردند ، چون جواب سلام دادم ، فرجىپوش گفت : فردا روانه مىشوى ؟ گفتم : بلى ، گفت : پيش آى تا ببينم كه چه چيز تو را در آزار دارد ؟ مرا به خاطر رسيد كه اهل باديه احترازى از نجاست نمىكنند ، و تو غسل كرده‌اى و رخت را به آب كشيده‌اى و جامه‌ات هنوز تر است ، اگر دستش به تو نرسد بهتر باشد ، در اين فكر بودم كه خم شده مرا به طرف خود كشيد ، و دست بر آن جراحت نهاده فشرد ، چنان كه به درد آمده و راست شده ، بر زين قرار گرفت ، مقارن آن حال آن شيخ گفت : « افلحت يا اسماعيل ! » من گفتم : « افلحت و افلحتم » و در تعجب افتادم كه نام مرا چه مىداند ؟ باز همان شيخ كه با من گفت : خلاص شدى و رستگارى يافتى ، گفت : امام است امام ! ! من دويده ، ران و ركابش را بوسيدم ، امام عليه السّلام راهى شد ، و من در ركابش مىرفتم و جزع مىكردم ، به من گفت : برگرد ، من گفتم : از تو هرگز جدا نشوم ، باز
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 630 | مير لوحى