نموده بودى ، وفا كن ، چون اين حديث از محمّد بن عثمان شنيدم ، آن جوان به خاطرم رسيد ، و آنچه از نصيحت او فراموش كرده بودم به ياد آوردم ، و رعشه بر من افتاد ، و موىها در بدنم راست ايستاد ، بنابر مهابتى كه از آن جوان مرا در خاطر قرار گرفته بود ، پس گفتم : سمعا و طاعة ! و دست قاصد گرفته در خزاين گشودم ، و جميع آنچه در تصرف داشتم به او تخميس نمودم ، و قاصد خمس جميع را در تصرّف آورده از منزل من بيرون رفت ، و از آن تاريخ ديگر با اهل تشيّع مختلط و مربوط بودم ، و محبّت و مودّت ايشان را بر خود لازم دانستم ، و چگونگى اطوار و كيفيّت احوال ايشان مرا متأثر مىساخت ، تا بالاخره از ايشان شدم ، و ترك متابعت مخالفان اهل البيت گرفتم ، و الحال بر آن اعتقاد راسخ و بر آن عقيده ثابت و جازمم .
پس گفت حسن بن عبد اللّه بن حمدان كه از آن وقت كه اين قصّه از عمّ خود شنيدم ، در هيچ محل از روى استخفاف به جانب يكى از اهل تشيّع ننگريستم ، و حرمت ايشان مىداشتم ، و طريق تشنيع را بگذاشتم .
[ حكايت ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه ]
ديگر روايت است از ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه كه گفت : در سال سيصد و سى و هفت از هجرت به بغداد رسيدم ، و عزيمت حجّ داشتم و در آن سال جمعى از قرامطه ، حجر الاسود را بعد از آنكه از ركن بيت اللّه الحرام برده بودند رد نمودند ، و خانه كعبه را از نو مىساختند كه حجر را در موضع خودش نصب نمايند ، و من در كتب معتبره خوانده بودم كه حجر الاسود را اگر از موضعش بردارند ، هيچكس نصب آن نتواند نمود الّا آن كسى كه در آن زمان حجّت باشد از خداى تعالى بر خلق ، همچنان كه در زمان حجّاج و هشام حضرت امام زين العابدين عليه السّلام نصب نموده بود ، و تمامى همّت من مصروف بود بر آن كه در آن سال به مكّه رسم ، و ملازمت با سعادت آن كسى را كه نصب حجر الاسود نمايد دريابم ، اتّفاقا در آن تاريخ كه در بغداد بودم ، مرض شديد مرا پديد آمد ، و مدّتى مديد بر بستر بيمارى خوابيدم ، و از سفر حجّ بازماندم