تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
ديار تو را در قبضهء اقتدار و اختيار درآيد ، و جمعيّت بسيار و اسباب بيرون از شمار را متصرف كردى ، بايد كه خمس آن را به اهل خمس برسانى ، گفتم : سمعا و طاعة ! پس گفت : چون مطيع امر و منقاد فرمان شدى ، الحال به صحّت و سلامت برو ، كه تو را رخصت انصراف و جمعيّت بىمخاصمت و خلاف داديم ، اين گفت و عنان مركب بگردانيد ، و از نظر غايب گرديد ، و خوف و رعب من از غايب شدن آن جوان زياده شد ، به حيثيّتى كه مطلقا از حال خود خبر نداشتم ، و چون بعد از اندك فرصتى مرا افاقتى حاصل شد ، از همان راه كه آمده بودم ، مراجعت به لشكر خود نمودم ، و اين قصه را بتمامها فراموش كردم ، بعد از آن وارد محاربه و مقاتله شدم ، و چون نزديك به اهل آن ديار رسيدم ، ديدم كه جميع ايشان از روى مصالحه و انقياد ، پيش آمده خود را از حرب و پيكار بازداشته‌اند ، و خزاين و دفاين بيرون از حساب و شمار به ما تسليم نمودند ، پس بدان بلدهء طيّبه درآمديم ، و جمعيّت زياده از حساب به دست آورديم ، و به دار السّلام بغداد دوست‌كام و محصّل المرام ، مراجعت كرديم و من همه وقت از سرعت اين فتح و اخذ اين نعمت و جمعيت بىجنگ و كارزار تعجّب بسيار مىداشتم ، و حصول اين وقايع را از وقت طالع خود مىانگاشتم تا آنكه روزى در منزل خود به اعزاز تمام و استيلاء ما لا كلام نشسته بودم ، ناگاه شخصى كه او را محمّد بن عثمان عمرى مىگفتند ، به مجلس من درآمد ، و بر بالاى متّكاى من نشست ، چون مرا با او سابقة معرفتى نبود ، از اين نوع نشستن غضب بر من استيلاء يافت ، و هر چند به كنايه خواستم كه او را از آن موضع برخيزانم مطلقا ملتفت به من نشد ، و مردم بسيار به مجلس درمىآمدند ، و من از نشستن او بر محل خجل و منفعل مىشدم ، و علاجى نداشتم ، تا آن وقت كه مردم از مجلس من بيرون رفتند ، پس نزديك من نشست ، و گفت : سرّى دارم اگر رخصت دهى با تو در ميان نهم ، گفتم : بگوى ، گفت : آن جوان كه بر مركب شهبا سوار بود و در فلان نهر با تو ملاقات نمود ، مىگويد كه : به آنچه وعده