به خاطر گذرانيدم كه چند دكان در تحت تصرّف دارم ، و آنها را به پانصد و سى دينار خريده بودم ، الحال آن را به پانصد دينار به ناحيهء مقدّسه مىفروشم ( يعنى : به وكلاى حضرت صاحب الزّمان عليه السّلام ) به وجه اداى آن تسليم مىنمايم ، و اداى دين خود مىكنم ، على الصّباح كه از خانه بيرون آمدم قبل از آنكه اين اراده را با كسى در ميان نهم ، محمّد بن جعفر را ديدم ، گفت : امشب تو با خود قرار فروختن دكاكين دادهاى ؟
گفتم : بلى تو را از كجا معلوم گرديد ؟ گفت : امروز مكتوب سعادت مصحوب از خدمت حضرت صاحب الزّمان - عليه و على آبائه صلوات الرحمن - رسيد ، مضمون آنكه : اى محمّد بن جعفر ! امشب محمّد بن هارون همدانى فروختن دكاكين را با خود تصميم داده جهت پانصد دينار كه دين دارد ، بايد كه آن دكاكين را به پانصد دينار بخرى ، و داخل باقى متصرّفات ما سازى ، چون اين سخن از محمّد بن جعفر شنودم ، دكاكين را با او مبايعت شرعيّه نمودم .
[ حكايت حسن بن عبد اللّه بن حمدان « ناصر الدّوله » ]
ديگر روايت است از ابو الحسن مسترق ، و اين معجزه را بر وجهى كه يكى از بزرگان علماى اماميّه ترجمهء آن را در كتاب خود آورده ، نقل مىنمايد ، ابو الحسن مسترق گفت : روزى در مجلس حسن بن عبد اللّه بن حمدان كه به ناصر الدّوله مشهور بود ، حاضر شدم ، ذكر ناحيه « 1 » به ميان آمد ، من تشنيع و تعييب كردم ، حسن بن عبد اللّه گفت : اى ابو الحسن ! من نيز مثل تو انكار داشتم ، وقتى با عمّم حسين بن حمدان بودم ، و اظهار انكار نمودم ، عمّم گفت : اى فرزند ! تو را نصيحت مىكنم بر ترك انكار ، زيرا كه من نيز مانند تو در مجالس ، سخنان بىادبانه مىگفتم ، تا آنكه حقيّت اين امر بر من ظاهر گرديد ، و بر آنچه بودم از آن استغفار نمودم ، و نمىخواهم كه تو نيز انكار نمايى ، گفتم : اى عمّ ! آن چه بود كه تو را روى نمود و ابواب محبّت بر روى تو گشود ؟ گفت :
هامش
( 1 ) . از عبارت صفحهء بعد احتمال مىرود : فرقهء ناجيه باشد .