ماندم و از استيلاء مرض بر خود ترسيدم ، عريضهاى مصحوب قافله حاجّ به دست شخصى هشام نام فرستادم ، به قصد آنكه اگر مرا سعادت خدمت آن كسى كه ناصب حجر الاسود است ، روى نداد شايد كه مكتوب مخالصت اسلوب مرا قاصد به مجلس شريف آن حضرت رساند ، و بدين تقريب مرا مذكور محفل منيف آن سرور گرداند ، ايضا معلوم نمايد كه در اين ثقل و بيمارى ابواب صحّت و سبكبارى حضرت بارى بر من خواهد گشود ؟ يا آنكه مرا تهيهء اسباب سفر آخرت بايد نمود ؟
هشام گويد : چون به مكّه رسيدم ، شخصى را با خود به مسجد الحرام بردم كه از تشويش ازدحام عوام مرا محافظت نمايد ، و به معاونت او مىرفتم ، تا به نزديك خانهء كعبه رسيدم ، و جمعى را ديدم كه ايشان قصد آن داشتند كه حجر الاسود را به موضع اوّل نصب كنند ، و هر يك از ايشان كه آن سنگ را به محلّ خود مىنهاد ، حجر قرار نمىگرفت و مىافتاد ، تا جميع مردمان از اين واقعه حيران شدند ، و مطلقا قدرت به نصب حجر نيافتند ، ناگاه ديدم كه از جانب در مسجد الحرام جوانى گندمگون ، نيكو روى با وجاهت تمام و مهابت ما لا كلام متوجّه بيت الحرام شد ، و چون نزديك به ركن حجر الاسود رسيد ، حجر الاسود را استلام فرمود ، و آن را در محلّى كه اوّل بوده نصب نمود ، و حجر به جاى خود قرار گرفت ، و بدين سبب فرياد از خواص و عوام و حضار مسجد الحرام برآمد ، و مرا كثرت ازدحام عوام از دريافت ملازمت آن حضرت در آن مقام مانع شد ، مكث كردم تا متوجّه به بيرون شد ، و نظر از آن سرور برنمىداشتم ، و بر اثر آن حميده سير مىرفتم ، و آن حضرت به هر جانب كه روانه مىشد مردم راه مىدادند ، و مرا تمامى همّت مصروف بر آن بود كه خود را به خدمت او رسانم ، چون از ميان مردمان بيرون رفت ، و به طرفى كه خالى بود از كثرت خلايق رسيد ، بايستاد و مرا آواز داد ، چون به نزديك آن حضرت رسيدم فرمود كه : بيا و مكتوبى كه دارى بده ، پس رقعه را بيرون آورده بوسيدم و به دستش دادم ، قبل از آنكه نامه را بگشايد و
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 626
مساهمون: مير لوحى
ص٦٢٦