متزايد مىگرديد و من نمىدانستم كه او چه كس بود ، بالاخره شخصى به من گفت كه :
آن جوان كه تو مىگويى حجة بن الحسن عليه السّلام بوده ، و بعد از آن مذهب اهل البيت اختيار كردم .
[ حكايت ابو ذر احمد بن محمّد سوره ]
ايضا مثل اين ، روايت مىكند ابو ذر احمد بن محمّد سوره ، و او را محمّد بن الحسن بن عبد اللّه التميمى مىگفتند ، گفت : شبى در برّ عرب بيابانهاى عراق راه گم كرده بودم ، ناگاه جوانى را ديدم ، بر اثر او ( به دنبال او ) قدمى چند رفتم ، خود را قريب به مقابر مسجد سهله ديدم ، پس متوجّه من شد و گفت : اين منزل من است ، اى محمّد ! بايد كه به كوفه روى ، نزد پسر زرارى ، على بن يحيى و با او بگويى كه بدهد به تو به علامت فلان و فلان بدرهء دينارى را كه در فلان موضع نهاده ، گفتم اى جوان ! تو چه كسى ؟ گفت : من حجة بن الحسنام ، ديدم كه به نزديك نواويس نشست ، و به دست مبارك زمين را اندكى كند ، چشمهء آبى ظاهر گرديد ، پس وضو ساخت و سيزده ركعت نماز گذارد ، و مرا رخصت انصراف داد ، پس به خانهء پسر زرارى رفتم و در كوفتم ، گفت : چه كسى ؟ گفتم : منم ابن ابى سوره ، گفت : مرا به ديدن ابن ابى سوره چه رجوع است ؟ و او را چه مصلحت به من مرجوع ؟ و به اكراه تمام از خانه بيرون آمد ، پس با او نشستم و حكايت خود گفتم ، چون اين حكايت از من شنيد برخاست و با من مصافحه كرد ، و روى مرا بوسيد ، و دست مرا بر چشم خود ماليد ، و مرا به خانه در آورده ، به مكان لايق نشانيده ، و صرهاى را از زير پايهء سرير بيرون آورده ، تسليم من كرد ، و من به سبب اين معجزه ترك مذهب زيديّه كردم و شيعه شدم .
مترجم « خرايج » بعد از نقل اين معجزه مىگويد : ماحصل اين روايت و روايت اوّل يكى است ، ليكن بعضى از خصوصيّات زياده شده .
[ حكايت محمّد بن هارون همدانى ]
ديگر روايت است از محمّد بن هارون همدانى كه گفت : پانصد دينار دين بر ذمّهء خود از ناحيهء مقدّسه داشتم ، و اكثر اوقات به جهت اداى آن دين متفكّر مىبودم ، شبى