خواب كردم ، و در آن وقت كه سر بر بستر نهاده ، سورهء فاتحه مىخواندم ، ناگاه جوانى را ديدم نيكو روى جبّهء سفيدى پوشيده ، كه در برابر من ايستاده بود ، و با من در خواندن موافقت مىنمود ، و آن شب با ما در همان مكان بود ، على الصّباح كه مردم از زيارت فارغ شدند ، و متوجّه منازل خود بودند ، از حاير بيرون رفتيم ، چون به كنار فرات رسيديم ، به من گفت آن جوان كه : تو ارادهء رفتن به كوفه دارى ؟ گفتم : بلى ، پس من راه فرات پيش گرفتم ، و آن جوان راه بيابان در پيش گرفت ، ابو سوره گفت : بعد از آن بر فراق و جدا شدن از او متأسف شدم ، و از آن راه برگشته راه صحرا پيش گرفتم ، ناگاه آن جوان را ديدم كه مىرود ، به من گفت : بيا ، من بر اثر او مىرفتم ، تا به پاى قلعهء مسناه رسيديم ، آن جوان گفت : اگر تو را ميل خواب است خواب كن ، گفتم : بلى ، بر من خواب غلبه كرده ، و نزديك به آن قلعه در خرابهاى خوابيدم ، چون بيدار شدم ، خود را در نواحى غرىّ كه عبارت از نجف اشرف است ديدم ، پس به من گفت : يا ابا سوره ! ، مىدانم كه تو را اوقات به عسرت و تنگى مىگذرد ، و كثير العيالى ، به كوفه درآى و خانهء ابى طاهر زرارى را طلب نماى ، ابى طاهر بيرون خواهد آمد و دستهايش به خون گوسفندى كه ذبح كرده باشد آلوده خواهد بود ، پس بگوى كه جوانى كه صفتش اين و اين است و آنچه از خصوصيّت حال و كيفيّت مقال من دانى ، جهت علامت و نشان بيان كن ، و بگوى كه : صرهاى را كه در زير پايهء سرير دفن نمودهاى به من ده ، و آن هميان را از او گرفته ، صرف ما يحتاج خود كن ، پس به كوفه درآمدم و خانهء ابو طاهر را پيدا كردم و در كوفتم ، ديدم كه ابو طاهر از خانهاش بيرون آمد ، و دستش به خون مذبوحى آلوده بود ، گفتم : كه جوانى كه علاماتش چنين و چنين است تو را فرموده كه صره را كه در زير پايهء سرير مدفون است به من دهى ، ابو طاهر گفت : سمعا و طاعة ، و آن صره را به من تسليم نمود ، و به بركت آن صره خداى تعالى مرا از خلق مستغنى ساخت ، چون بر كيفيّت حال آن جوان اطلاع يافته بودم يوما فيوما محبّت او در دلم
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 620
مساهمون: مير لوحى
ص٦٢٠