تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
گفتم : آن با من است ، گفت : بيرون آر ، دست در بغل كرده بيرون آوردم ، و آنچنان كه از حديث ديگر مستفاد مىگرديد آن انگشترى بوده ، چون آن نشان را ديد گريان گرديد چنان كه آواز به گريه بلند گردانيد ، بعد از آن مكرّر گفت كه : « اذن لك الآن » ( يعنى : تو را اكنون دستورى دادند ) ، اى پسر مازيار ! به سوى رخت و متاعت بازگرد و چون شب درآيد ، برو به جانب شعب بنى عامر كه آنجا مرا خواهى ديد ، پس به منزلم بازگشتم و چون ادراك وقت نمودم كارسازى كرده ، رخت بر شتر بستم و بر آن برنشستم و خود را به تعجيل به شعب بنى عامر رسانيدم ، آن جوان را ديدم ايستاده و ندا مىكند كه : به نزد من آى ، و به سوى من گراى ، اى ابو الحسن ! چون پيش رفتم بر من سلام كرد و گفت : مركب بران اى برادر ! و با يكديگر همزبانى مىكرديم تا از كوههاى عرفات درگذشتيم و رفتيم به جانب كوههاى منى و فجر اوّل دميد و در آن وقت به ميان كوههاى طايف رسيده بوديم ، آنجا به نزول و به نماز شب مرا امر نموده و بعد از فراغ از نماز و تعقيب و سجود سوار شديم و رفتيم تا بر ذروهء طايف برآمد ، پس گفت : آيا مىبينى چيزى را ؟ گفتم : بلى پشتهء ريگى و بر آن خرگاهى ، كه افروخته شده است از نور مىبينم ، و چون آن را ديدم آسود دلم ، گفت : آنجاست امل و رجا ، پس شتر رانديم تا از آن ذروه به زير آمديم ، بعد از آن گفت : فرود آى كه اينجا ذليل مىگردد هر صعبى و خاضع مىگردد هر جبّارى ، و زمام ناقه از دست بگذار ، گفتم : به اميد محافظت كه بگذارم ؟ گفت : اين حرم حضرت قائم عليه السّلام است ، داخل نمىشود در آن الّا مؤمن ، و بيرون نمىرود از آن الّا مؤمن ، خاطر جمع دار ، زمام راحله را از دست گذاشتم و رفتيم تا به در آن خرگاه رسيديم ، او پيشتر داخل گرديد ، و بعد از آن بيرون آمده ، گفت : درآى كه در اينجا سلامت است ، چون درآمدم ، او را ديدم ( يعنى : حضرت صاحب الامر عليه السّلام را ) نشسته ، بردى را وشاح ساخته بود و برد ديگر را ازار گردانيده و گوشهء برد را بر دوش افكنده چون شكوفهء ارغوان كه بر آن شبنم نشسته