نمايد قبول كنى و چون به ديار خود رسى ، عاتكه بنت ديرانى را بگوى كه آن ده دينار كه مادرت قرض كرده بود ، و در عروسى تو خرج نمود و الحال فراموش كردهاى كه از كه قرض كرده بود ؟ يقين بدان كه آن ده دينار از دختر احمد است و از ناصبيه بود و مرد ، او را رخصت است از جانب ما اگر خواهد آن ده دينار را به برادران آن ناصبيه تقسيم كند ، اى پسر ابى روح ! بايد كه ديگر اظهار محبّت جعفر نكنى و به قول او عمل ننمايى ، و بشارت باد تو را به آنكه عمر نام دشمن تو مرد ، و مال و زن او نصيب تو خواهد شد .
پس بنابر امر آن حضرت متوجّه بغداد شدم و در آن ساعت كه به دار السّلام بغداد رسيدم به خدمت حاجز بن يزيد رفتم و صرّه را تسليم او كردم چون تعداد نمود هزار درهم و پنجاه دينار همچنان كه آن حضرت از آن خبر داده ، بود ، حاجز از آن پنجاه دينار ، سى دينار را به من داد و گفت : حضرت صاحب الزمان - عليه صلوات الرحمن - به من امر كرده كه اين مبلغ را به جهت ما يحتاج تو در اين سفر به تو دهم ، پس دينارها را از حاجز گرفتم و او را وداع كرده از بغداد متوجّه بلاد خود شدم ، در همان ساعت كه به خانهء خود رسيدم شخصى به من خبر داد كه عمر كه دشمن تو بود از اين دار فنا به دار بقا و اصل شد ، و بعد از مدت چهار ماه زوجهء عمر با تجمّل بسيار و مال بيرون از حساب و شمار به نكاح من درآمد ، و بعد از ارتباط و اختلاط من با آن زن سه هزار دينار و صد هزار درهم به من و اصل گرديد .
[ شرفيابى على بن مهزيار ]
ديگر شيخ الطائفة المحقّة شيخ ابو جعفر طوسى - نوّر اللّه مرقده - در كتاب « الغيبة » به اسناد خود نقل كرده از حبيب بن يونس بن محمّد بن شاذان صنعائى كه او گفت : درآمدم به مجلس على بن مهزيار در اهواز و سؤال كردم از آل ابى محمّد - عليه السّلام ، گفت : اى برادر ! سؤال از امر عظيمى نمودى ، من بيست مرتبه حج گزاردم ، و هر مرتبه طلب ديدن امام - عليه السّلام - مىكردم ، و هيچ راهى به مراد