نمىيافتم تا شبى در خواب قائلى را ديدم كه مىگويد : اى على بن ابراهيم ! خداى تعالى تو را اذن حجّ داد ، در آن شب غافل نشدم ( يعنى : ديگر خواب نكردم و از فكر آن رؤياى صادقه به در نرفتم ) تا صبح رسيد و در كار خود متفكّر بودم و شب و روز چشم به رسيدن موسم داشتم ( يعنى : انتظار موسم مىكشيدم ) و چون وقت رسيد ، كارسازى كرده متوجّه مدينه شدم ، و در مدينه جستجوى آل ابى محمّد عليه السّلام كردم ، اثرى و خبرى از آن نديدم و نشنيدم ، و چند روزى در مدينه اقامت نمودم ، و همچنان در انديشهء امر خود بودم تا بيرون رفتم از مدينه و در جحفه روزى چند اقامت نمودم ، و همچنان در انديشهء امر خود بودم و از آنجا به غدير كه در چهار فرسخى جحفه است رفتم ، و چون داخل مسجد شدم بعد از نماز رو بر خاك ماليدم و در دعا و تضرّع به درگاه حضرت حق تعالى كوشيدم و متوجّه عسفان شدم ، و همه جا همچنين در تضرع و زارى بودم تا به مكّه رسيدم ، و روزى چند در مكّه اقامت نمودم و طواف كعبه مىنمودم و به اعتكاف به سر سپردم ، شبى در طواف بودم كه جوانى خوبروى خوشبوى ديدم كه مىخراميد و بر دور خانه مىگرديد ، پس مهربان شد به او دلم ، پيش رفتم و خود را بر او ماليدم ، با من گفت : از مردم كجايى ؟ گفتم : از اهل عراقم ، گفت : از كدام عراق ؟
گفتم : اهواز ، گفت : خصيب را مىشناسى ؟ گفتم : رحمت كند خداى تعالى برو ، او داعى حق را لبيك اجابت گفت ، او نيز گفت : خدا بر او رحمت كند ، چه دراز بود شب او ( يعنى : به خواب نمىرفت كه شب بر او كوتاه نمايد ) ، شبها را به عبادت مىگذرانيد ، و چه بسيار بود از دنيا بريدن او و ميل به مولى كردن او ، و چه بسيار بود اشك چشم او ( يعنى : بسيار مىگريست از ترس خدا ) ، آيا مىشناسى على بن ابراهيم بن مهزيار را ؟ گفتم : منم على بن ابراهيم ، گفت : خدا بر تو تحيّت فرستد اى ابو الحسن ! چه كردى با آن نشانى كه ميان تو و ابو محمّد حسن بن على بود ؟
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 604
مساهمون: مير لوحى
ص٦٠٤