تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
ميدهى كه شراب مىخورد و آن زر را صرف فسق مىكند ؟ و نمىترسى كه چشمت برود ؟ و اشاره به يك چشم من كرد و من خجل شده روانه شدم ، و چون به خود افتادم هر چند نظر كردم او را نديدم و از آن روز باز بر آن خجالت باقيم و بر آن چشم مىترسم . استاد شيخ الطائفه ( يعنى : محمّد بن محمّد بن النعمان الملقّب بالمفيد ) ، روايت كرده كه چهل روز تمام نشده بود كه در همان چشمش قرحه‌اى پيدا شد و نابينا گشت ، و دانست كه آن جوان حضرت صاحب عليه السّلام بوده و او را نشناخته .

[ كيسهء عاتكه بنت ديرانى ]

ديگر روايت است از احمد بن ابى روح كه گفت : زنى از اهل دينور مرا به منزل خود طلبيد ، اجابت كردم و نزد او رفتم ، گفت : يا بن ابى روح ! تو را از ساير مردمان به زيور ديانت آراسته و به حليهء امانت پيراسته مىدانم ، و مىخواهم كه چيزى بر سبيل وديعت به تو دهم كه محافظت آن را بر ذمّهء خود لازم دانى ، و به صاحبش برسانى ، گفتم : اگر خواست الهى باشد اين كار مىكنم ، پس كيسه‌اى حاضر كرد كه پر از دراهم و دنانير بود ، و مهر بر آن نهاد ، و گفت : اين كيسه را نمىگشائى و نظر بر آنچه در اين است نمىكنى و به آن كسى مىرسانى كه خبر دهد تو را بر آنچه در اين كيسه است ، و اين دستبند كه به ده دينار مىارزد ، و سه سنگ در ميان آن است كه در بازار جوهريان به ده دينار قيمت كرده‌اند ، ايضا به آن حضرت تسليم مىنمايى و مرا حاجتى است ، حاجت مرا به خدمت آن سرور عرض مىكنى ، و جواب وافى اگر ميسّر شود ، قبل از آمدن خود به من ارسال مىنمايى ، گفتم : حاجت تو چيست ؟ گفت : ده دينار مادرم در حين عروسى من قرض كرده بود و به من وصيّت كرده كه آن قرض را ادا نمايم ، و الحال فراموش كرده‌ام كه مادرم از كه قرض نموده ، و مرا به كه ده دينار مىبايد داد ؟ پس آن مال را از آن زن گرفتم ، و متوجّه سفر بغداد شدم ، و بعد از طى مراحل و قطع منازل به دار السّلام بغداد رسيدم ، و به مجلس حاجز بن يزيد وشّاء درآمدم ، و بعد از