كلينى كه گفت : جمعى كثير از اصحاب ما ، ما را خبر دادند كه : حضرت صاحب الزمان - عليه صلوات الرحمن - غلامى را به نزد ابى عبد اللّه فرستاد جهت بهاى بعضى از امتعه كه نزد ابى عبد اللّه بود ، و ابو عبد اللّه در آن وقت كه متاعها را فروخت هجده قيراط و يك حبّه ناقص بود ، ابو عبد اللّه از مال خود مقدار مذكور را وزن نمود و آن مبلغ معين را به تمام و كمال مصحوب آن غلام به خدمت آن سرور انام ارسال داشت ، چون آن غلام آن مبلغ را به يكى از ملازمان آن حضرت تسليم نمود و آن ملازم آن مبلغ را به خدمت آن حضرت حاضر ساخت ، آن حضرت به دينارى اشارت فرمود كه : اين دينار را به نزد ابى عبد اللّه فرستيد كه او تكميل از مال خود به هجده قيراط و يك حبّه نموده ، چون آن دينار را وزن كردند همان هجده قيراط و يك حبّه بود و به امر آن حضرت به نزد ابى عبد اللّه جنيد بازپس فرستادند .
[ اسلام طمعورزانهء آن دو تن ]
حديثى روايت كرده ابن بابويه - رحمة اللّه عليه - و يكى از بزرگان علماى اماميّه ترجمهء آن را در كتاب خود ايراد نموده ، به جهت اختصار بر وجهى كه آن دانشمند شيعى روايت فرموده نقل مىنمايد ، آن بزرگ دين ترجمهء آن حديث را به اين طريق در كتاب خود ثبت نموده كه : سعد بن عبد اللّه بن ابى خلف اشعرى قمى - عليه الرّحمة - گفت : روزى مرا اتّفاق صحبت افتاد با مخالفى و در امامت ميان من و او مناظره مىرفت ، تا بحث ما به جايى رسيد كه آن مخالف گفت كه : آيا ابو بكر و عمر از روى طوع و رغبت اسلام آوردند يا از راه جبر و اكراه ؟
من متفكّر شدم كه اگر بگويم جبر بود ، كار به كارد و خنجر رسد ، و اگر بگويم طوعا بود بگويد : مؤمن كافر نمىشود بعد از آن ايمان ، پس با او مدارا كردم و شغلى را بهانه ساختم و جواب را به ساعت ديگر انداختم و به خدمت احمد بن اسحاق رفتم كه از او تحقيق كنم ، گفتند كه : او به زيارت امام خود رفته به سامره ، به خانه آمدم و استرى كه داشتم بر آن سوار شده از پى او راهى شدم و در منزل اوّل به او رسيدم ، پرسيد كه : در