چه خيالى ؟
گفتم : به خدمت امام عليه السّلام مىروم كه مسألهاى چند مشكل شده بپرسم ، گفت :
مبارك است و بهترين رفيقانى تو از براى من ، پس به سامره رسيديم و در كاروانسرايى دو حجره گرفتيم و به حمام رفته ؛ غسل توبه و زيارت كرديم و احمد انبانى را در چادر پيچيده بر دوش نهاد و در راه تسبيح و تهليل مىكرديم و صلوات مىفرستاديم تا به در خانهء مولاى خود رفتيم و داخل شديم ، امام را ديديم كه در كنار صفه نشسته و بر دست راستش پسرى ايستاده كه گويا بدر است كه الحال طالع شده ، سلام كرديم و جوابى از روى محبّت و اكرام دادند ، و احمد انبان را بر زمين نهاد ، امام عليه السّلام كاغذى در دست داشت و نگاه مىكرد و در زير هر سؤالى جوابى مىنوشت ، پس به آن پسر گفت : در اين انبان هديههاى مواليان است ، در آن نظر كن ، فرمود : اينها به كارى نمىآيد ، چه ؛ حلال به حرام ممزوج شده است ، امام با او گفت : تو صاحب الهامى حلال را از حرام جدا كن ، پس احمد انبان را باز كرد و كيسهاى بيرون آورد ، آن پسر كه سروران عالم را سرور است ، با احمد گفت كه : اين از فلان بن فلان است و در ميان اين سه دينار طلاست يكى از فلان بن فلان است و عيب دارد و يكى را فلان از فلان دزديده و باقى چيزهايى را كه در آن كيسه بود برين قياس حلال و حرامش را نام برد و تميز نمود ، و همچنين احمد بن اسحاق يك يك كيسهها را بيرون مىآورد و عيب هر يك را آن حضرت مىگفت ، و در آخر فرمود : اينها را به صاحبانش برسان و بعد از آن گفت : جامهاى كه فلان عجوزه به دست خود رشته ، و بافته كو ؟ احمد آن را بيرون آورد و آن جامه مقبول گشت ، پس امام عليه السّلام رو به من كرده فرمود : مسائل خود را از پسرم بپرس كه جواب بر وجه صواب مىگويد ، و چون من خواستم كه عرض كنم ، حضرت صاحب عليه السّلام ابتدا نموده قبل از آنكه من كلمهاى بگويم ، فرمود كه : چرا با آن مخالف نگفتى كه اسلام آن دو تن نه طوعا بود و نه كرها ، بلكه اسلامشان طمعا
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 599
مساهمون: مير لوحى
ص٥٩٩