بن حسين استرآبادى كه گفت : در طواف بيت الحرام بودم در عدد اشواط طواف شك كردم و متفكّر بودم كه آيا اين طواف را تمام كردهام يا نه كه ناگاه ديدم جوانى خوش روى با وجاهت تمام پيش آمد و گفت : هفت شوط ديگر تمام كن و از نظرم غايب شد دانستم كه آن طواف تمام بوده و بعد از تكميل هفت شوط شك كردهام .
[ زدودن شك از ابى رجاء نصر مصرى ]
و هم او مىگويد كه : و ايضا از راوى سابق مروى است كه گفت : شنيدم از علاء بن احمد ، كه او از ابى رجا نصر مصرى روايت كرد ، و او از كبار صلحاى زمان خود بود و تولّد او در مداين و نمو او در مصر شده بود ، گفت : بعد از آنكه حضرت ابى محمّد يعنى حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام به جوار رحمت پروردگار خود و اصل شد ، در طلب وصىّ او مىبودم ، و در بلاد و امصار جهت تحقيق جانشين آن قبلهء ارباب يقين سعى مىنمودم ، و مىدانستم كه خلف صدق آن حضرت حجة بن الحسن عليهما السّلام است ، امّا مىگفتم : تا من آن حضرت را نبينم ، اطمينان قلب مرا حاصل نمىشود ، روزى با خود گفتم : احتمال دارد كه اثرى از مطلوب من بعد از دو سه سال ظاهر شود ؟
ناگاه آوازى شنيدم و كسى را نديدم كه گفت : اى نصر بن عبد ربه ! به اهل مصر بگوى كه :
آيا شما رسول خدا را ديديد و به رسالت او گرويديد يا آنكه موقوف داشتيد تصديق آن حضرت را به ديدن او ؟ !
ابو رجاء گويد كه : از شنيدن اين سخن به غايت متعجّب شدم و گفتم : اين شخص از كجا دانست كه پدرم عبد ربّه نام داشته و حال آنكه من رضيع بودهام كه پدرم در مداين وفات كرده ، و ابو عبد اللّه نوفلى مرا در كودكى به مصر آورده ، و همه كس مرا پسر او مىدانند ؟ ! پس دانستم كه اين صدا از براى آن بود كه آن شك كه به حجّة بن الحسن عليهما السّلام داشتم مرتفع گردد ، پس در ساعت متوجّه مصر شدم و مردم آن ديار را خبر دادم و جمعى كثير قائل به امامت آن حضرت شدند .
[ هجده قيراط و يك حبّه ]
و هم صاحب « كفايه » مىگويد : روايت است از على بن محمّد رازى مشهور به