لشكرهاى آراسته و عظمت تمام به كوفه آمد و در آن وقت شيعهء بنى عبّاس در كوفه بسيار بودند ، يكى از ايشان حفص بن سليمان بود كه متابعان بنى عبّاس او را « وزير آل محمّد » مىگفتند ، و كنيتش ابو سلمه و لقبش خلّال بود ، او آن كسى بود كه سفّاح و برادران و خويشانش در خانهء او پنهان بودند حسن بن قحطبه ، ابو سلمهء خلّال را تعظيم تمام نمود
[ پيام ابو سلمهء خلّال به امام صادق ، اشرف و عبد الله بن حسن مثنى ]
و ابو سلمه احوال بنى عبّاس را پنهان مىداشت و ايشان را از خانه بيرون نمىگذاشت ، به سبب آنكه كتابتى چند به مدينه فرستاده بود و انتظار رسيدن جواب مىكشيد .
محمّد بن حسين البيهقى الكيدرى رحمه اللّه در « كفاية البرايا » آورده است ، و در بعضى ديگر از كتب معتبره مسطور است كه : چون سفّاح و اهل او آمدند به كوفه از روى سرّ نزد ابو سلمهء خلّال ، پنهان داشت ابو سلمهء خلّال ايشان را ؛ و عزم آن نمود كه خلافت را به شورى حواله كند ميان اولاد امير المؤمنين عليه السّلام و بنى عبّاس ، تا ايشان اختيار نمايند به خلافت هر كس را خواهند ، باز با خود گفت كه : مىترسم كه اتّفاق ننمايند ، پس عزم آن نمود كه بگرداند امر خلافت را به سوى فرزندان امير المؤمنين عليه السّلام ، پس سه نامه نوشت به سه كس از اولاد امير المؤمنين عليه السّلام ، يكى به حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام و نامهاى ديگر به يكى از فرزندان امام زين العابدين عليه السّلام كه ملقّب بود به « اشرف » ، و مكتوب ثالث به عبد اللّه بن حسن مثنّى .
راقم حروف گويد كه : ابو سلمهء خلّال عارف به مرتبهء امام جعفر صادق عليه السّلام نبود ، كه اگر مىبود ، نامه به ديگرى نمىفرستاد .
القصّه ، آن سه مكتوب را به مردى كه از موالى ايشان و از ساكنان كوفه بود داده فرستاد ، پس قاصد به مدينه آمده ، شبى بود كه با حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام ملاقات نمود ، و گفت : من قاصد ابو سلمهء خلّالم و كتابتى به شما آوردهام ، آن حضرت فرمود كه : مرا و ابو سلمهء خلّال را به هم چه نسبت ؟ او شيعه و پيرو است غير ما را ،