اتباع او بر ولايت خراسان و خوارزم و ما وراء النّهر مسلّط شدند ، به نيشابور رفته ، امر به قتل اهل آن محلّه كرد ، و ابنيه و بيوتات ايشان را ويران ساخته ، و آن محله بود مخصوص شيعهء اماميّه ، آوردهاند كه در آن روز بيشتر از دو هزار تن از ذكور و اناث و جوان و پير و صغير و كبير شيعه كشته شدند ، سنباد مجوسى كه يكى از مقرّبان او بود ، از تقصير آن جماعت استعلام نمود ، ابو مسلم گفت : وقتى به اين شهر رسيدم ، بعضى در اين محلّه دم درازگوشى را كه بر آن سوارى مىكردم بريدند و بر من خنديدند ، لا جرم به سزاى خود رسيدند ! سنباد گبر گفت : آن كسى كه به آن فعل زشت ارتكاب نمود ؛ در ميان اين جماعت بود ؟ گفت : او را نمىشناسم گفت : عجب مىدارم از امير كه به گناهى كه معلوم نيست فاعل آن كيست ، به قتل چندين نفس اشارت فرمود ، ابو مسلم گفت : اگر فاعل آن جرم معلوم نبود ، به همه حال گناه اين مجرمان مشخّص بود ! سنباد گفت : استدعا آنكه امير اعلام فرمايد كه اين گروه را چه گناه بود ؟ گفت :
كدام گناه از اين بزرگتر تواند بود كه به امامت آل عبّاس قائل نبودند و اولاد على بن ابى طالب را امام دانسته ، پيروى بنى فاطمه مىنمودند ؟
[ خطابهء سفاح ]
به روايت على بن الحسين مسعودى رحمه اللّه شب جمعهء چهاردهم ربيع الاول سال صد و سى و دويم بود از هجرت ، كه لشكر خراسان و مردم كوفه با سفّاح بيعت كردند ، پس از خروج ابو مسلم تا پادشاه شدن سفّاح ، دو سال و پنج ماه و هيجده روز بوده باشد .
امّا بعد از عقد بيعت ، سفّاح به مسجد رفت و بر منبر برآمده ، ايستاده خطبه خواند به خلاف بنى اميّه ، و چون ضعفى داشت داود بن على كه عمّ او بود بر منبر برآمد و يك پايه پستتر از او ايستاده خطبه تمام كرد ، و گفت : اى اهل كوفه ! هيچ خليفهاى بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پاى بر اين منبر ننهاده مگر علىّ بن ابى طالب ، و اين امام كه بر اين منبر است ، چون مذهب آل عبّاس در آن وقت اين بود كه بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم