محمّد خوارزمشاه در سال پانصد و نود و شش از هجرت پا بر تخت سلطنت گذاشته ، كه از كشته شدن ابو مسلم تا ابتداى پادشاهى او چهار صد و پنجاه و نه سال باشد ، غرض از تمهيد اين مقدّمه [ و باعث بر تقرير اين مقاله ] آنكه : قصّهخوانان دروغگوى بىحيا كه ترجمان زبان شيطانند و شيرازهء دفتر عصيان و در فريب دادن مردمان با ابليس پرتلبيس همپيمان ، حكايتهاى دروغ بر آن پادشاه بستند ، آن پادشاه را ناصر و معاصر [ و مظاهر ] ابو مسلم باز مىشمردند و عوام كالانعام را به اين تزوير راه مىسپردند ، امّا ناكسانى كه از خدا و رسول شرم ناكرده ، و هزار افترا بر حضرات ائمّهء معصومين عليهم السّلام مىزدند در تعريف و توصيف مخالفان اهل بيت ، مانند آنكه مىگفتند كه امام محمّد باقر عليه السّلام ابو مسلم را منشور امارت و رخصت دعوت و اجازت خروج داد ، و امير المؤمنين عليه السّلام از در خيبر آهن از براى تبر او مفروز ساخت ، و ديگر چيزهائى كه مگر كسى به مدّتها جميع آن مفتريات را شرح تواند داد ؟ كجا باك مىداشتند كه بر خوارزمشاه يا غير او افترا زنند ؟
[ خروج ابو مسلم و پوشيدن جامههاى سياه ]
القصّه ، شب بيست و پنجم ماه رمضان بود كه ابو مسلم و سليمان كثير و مالك بن هيثم با جمعى ديگر از متابعان بنى عبّاس در قريهاى از قراى مرو كه سليمان بن كثير آنجا خانه داشت ، جامههاى سياه پوشيده بر بامها آتش بسيار افروختند ، و چون چشم شيعهء بنى عبّاس كه در آن نواحى متوطّن بودند ، بر علامت خروج كه افروختن آتش بود افتاد ، روى به آن قريه گذاشتند ، و تا روز عيد خلقى كثير جمع آمدند ، و ابو مسلم به داعيان و غير ايشان سفارش كرده بود كه اظهار مذهب خود ننمايند ، الّا وقتى كه او رخصت دهد ، و همين مىگفته باشند كه ما خلق را به يكى از آل محمّد مىخوانيم و آن شقى آل عبّاس را آل محمّد مىدانست ، و اين نيز يكى از مطاعن او است .
ابن بابويه رحمه اللّه كه علماى اماميّه او را « صدوق » مىگويند ، در كتاب « امالى » آورده