جمعى بدبخت فتنهجو و گروهى كينهور سخترو كه تو گفتى با خود مگر از صلب پدر و رحم مادر بغض عترت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورده بودند با آن سيّد صالح كه خير خواه ايشان بود عداوت مىورزيدند ، و به سخن قصّهخوانان ابله فريب از راه رفته ، تعصّب خوارج مىكشيدند ، بلى هميشه عادت عوام تيره سرانجام اين بود كه با كسى كه در هدايت ايشان كوشش مىنمودند مدام در مقام جفا كارى و روز و شب در پى دل آزارى بودند و طريق متابعت ابليس پرتلبيس كه عدوّى مبين است مىپيمودند ، مؤيّد اين كلام است حكايات انبياء عظام عليهم السّلام و اوصياى كرام عليهم السّلام كه از ارباب غوايت و اصحاب جهالت در اين عرصهء پر دد و دام ، محن و آلام تمام ديدند و از ديو صفتان آدمى نام مشقّت بىنهايت و آزار بىحدّ و غايت كشيدند .
نشنيدهاى كه خواجهء هر دو سرا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين انبياء عليهم السّلام بوده ، از مشركان پركين چه ستمها ديد و سيّد اوصياء يعنى علىّ مرتضى عليه السّلام [ را ] از خوارج لعين چه « 1 » محنتها رسيد ، هر چند كه از هرزهگويىهاى سفهاى تيره روزگار و بىادبىهاى ملاحدهء شقاوت شعار به هيچ وجه غبار عار بر دامن قدر آن سيّد پرهيزكار كه به چند وجه منسوب است به ائمّهء اطهار عليهم السّلام ننشسته و نخواهد نشست .
امّا بنابر آنكه اظهار حقّ و ازهاق باطل بر هر كس از مؤمنان به قدر وسع و توان واجب و لازم است و فرض و متحتّم ، اين ضعيف در گفتن كلمة الحقّ خود را معاف و معذور نداشت و متوجّه نوشتن اين رساله گشت ، بيت :
من آنچه شرط بلاغ است با تو مىگويم * تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
للّه الحمد ! كه مرا نه هواى قضاى رشت ( ؟ ) است ، و نه به ارباب مروّت دنيا بازگشت است ، و نه به احتساب اصفهان رغبتى ، و نه به صدور بىمروّت حرام خوار
هامش
( 1 ) . اصل : چو .