گفتم : دانسته شد كه مبالغه در اعظام و اكرام او بجاست ، بيان فرماى كه اصلش از كجاست ؟ گفت : اصلش از سبزوار است و پدرش « امير سيّد قاسم الحسينى الموسوى » از مشاهير سادات آن ديار ، و جدّش را « امير سيّد محمّد مصحفى » مىگفتند و من او را ديده بودم .
گفتم : سبب چيست كه ميل به مولد نمىنمايد و آن شهر كه مدينة المؤمنين است نمىآيد ؟
گفت : به واسطهاى با اهل « 1 » در اين ديار مانده و آستين بر آمال و امانىّ افشانده ، چه از غايت محبّتى كه به دوستان آباء و اجداد خويش داشته به مصاهرت « مولانا لوحى » كه از محبّان صادق اهل البيت عليهم السّلام بوده و اوقات صرف مناقب ايشان مىنموده ميل فرموده ، و يكى از بنات او را به حبالهء نكاح درآورده و بعد از فوت مولاناى مذكور او را از آن مستوره پسرى به وجود آمده و آن كودك هنوز از حدّ فطام ده گام فراتر ننهاده ، امّا اسئله و اجوبهء غريبهاش از وفور شعورش خبر داده و كمال كياست و فراستش ابواب شادكامى بر روى دل ابوين گشاده و او مولود را هم نام مولاناى مزبور گردانيده ، چون تعريف سيّد زاده از پدر شنيدم به ديدنش راغب گرديدم و از پدر درخواستم كه چنان كن كه او را ببينم ، پس به التماس پدرم سيّد مؤمى اليه آن فرزند سعادتمند را به من نمود و از ديدنش مسرّتم افزود ، و چون سنين عمر « امير سيّد لوحى » به هفت رسيد دست قضا ما را به جانب خراسان كشيد و ديگر از حال او خبر نيافتم تا در سنهء احدى و عشرين و الف « 2 » ( 1021 ) به مشهد مقدّس شتافتم او را در حوالى روضهء رضويّه - على ساكنها الصّلاة و التّحيّة - در مجلس سيّد
هامش
( 1 ) . اصل : به واسطهاى نااهل .
چنين به نظر رسيد ولى ظاهرا صحيح همان است كه در متن آورديم .
( 2 ) . اصل : احد عشرين و الف .