القصه ، هنوز قاصد به كوفه بازنگشته بود كه متابعان بنى عبّاس ، راه به سفّاح برده او را از خانهء ابو سلمهء خلّال بيرون آوردند و با او بيعت كردند ، پس نامه به ابو مسلم فرستاده او را آگاه ساختند و ابو مسلم در آن وقت اظهار مذهب باطل خود نموده اهل خراسان را به بيعت سفّاح درآورده و هر كس كه از قبول بيعت سرپيچيد او را به قتل رسانيد و در آن ايّام از شيعهء اماميّه بسيار كشت و مىگفت : هر كس آل عبّاس را خليفهء پيغمبر و امير المؤمنين نداند يا از ايشان برگردد ، خون خود را مباح و و حلال گردانيده باشد و او را بايد كشت ، بنابراين آن بدبخت ملعون خون ائمّهء معصومين عليهم السّلام را حلال مىدانسته ، چه ظاهر است كه آن حضرات عالى درجات ، آل عبّاس را خليفه و امير المؤمنين نمىدانستند .
و هم در « كفاية البرايا » مسطور است آنچه خلاصهء ترجمه آن اين است كه :
وقتى ابو مسلم مروزى بر خر لاغرى سواره به نيشابور رسيده و در كاروانسرايى نزول كرد ؛ يكى از اوباش دم آن سم دار را بريد و ابو مسلم بر آن خر بىدم سوار شده به نزد ابراهيم بن محمّد رفت ، پس چون قوّت گرفت و اتباع او بر خراسان تسلّط يافتند ، به نيشابور رفته امر به قتل آن محلّه كرد و آن محلّه بود مخصوص شيعهء اماميّه .
و ايضا صاحب « كفايه » مىگويد كه :
روايت كرده شده است از ثقات و عدول كه در آن روز ابو مسلم دو هزار تن بيشتر از شيعهء اماميّه به قتل رسانيد ، سنباد مجوسى كه يكى از مقربان او بود بپرسيد كه :
گناه اين جماعت چه بود ؟ گفت : وقتى به اين شهر رسيدم بعضى در اين محلّه دم درازگوشى را كه بر آن سوارى مىكردم بريدند و بر من خنديدند ، لاجرم به سزاى خود رسيدند ، سنباد گفت : آن كس كه به آن فعل زشت اقدام نمود در ميان اين جماعت بود ؟
گفت : او را نمىشناختم ، گفت : عجب مىدارم از امير كه به گناهى كه معلوم نيست كه
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: مير لوحى
ص٣٠٠