لشكر به كوفه داخل شده ابو سلمهء خلّال را تعظيم تمام نمود ، پس خبر قتل ابراهيم را بشنيد و دانست كه برادران و خويشان او به كوفه آمدهاند امّا راه به ايشان نمىبرد به سبب آنكه چون ابو سلمهء خلّال شنيد كه مروان ابراهيم را كشته خواست كه خلافت را به يكى از اولاد امير المؤمنين عليه السّلام دهد ، بنابراين چند نامه به مدينه ارسال نمود و در انتظار جواب بود و از اين جهت بود كه برادران و خويشان ابراهيم را پنهان مىداشت .
قطب الملة و الدّين محمّد بن حسين الكيدرى رحمه اللّه در « كفاية البرايا » آورده و در بعضى ديگر از كتب معتبره مسطور است ، آنچه خلاصهء ترجمهء آن اين است كه :
چون سفّاح و اهل او آمدند ، از روى پنهانى نزد ابو سلمهء خلّال مخفى داشت ايشان را ، و خواست كه خلافت را به شورا حواله كند ميان اولاد امير المؤمنين و بنى عبّاس ، تا ايشان اختيار نمايند به خلافت هر كس را كه خواهند ، باز با خود گفت كه :
مىترسم كه اتفاق ننمايند ، پس عزم آن نمود كه بگرداند امر خلافت را به سوى فرزندان امير المؤمنين عليه السّلام ، پس سه نامه نوشت به سه كس از اولاد شاه ولايت پناه عليه السّلام ، يك نامه به حضرت امام جعفر - صلوات اللّه عليه - و نامهء ديگر به يكى از فرزندان امام زين العابدين عليه السّلام كه ملقب بود به اشرف ، و مكتوب ثالث به عبد اللّه بن حسن مثنّى ، پس آن سه نامه را به مردى كه از موالى ايشان و از ساكنان كوفه بود داده فرستاد ، قاصد به مدينه آمده شبى بود كه با حضرت امام جعفر عليه السّلام ملاقات نموده گفت : كه من قاصد ابو سلمهء خلّالم و كتابتى به شما آوردهام ، آن حضرت فرمود كه : مرا و ابو سلمه را به هم چه نسبت ؟ او شيعه است و پيرو غير ما را ، پس نامهء ابو سلمه را بر چراغ داشت و سوخت و با قاصد گفت : جواب اين است كه ديدى .
و عبد اللّه بن حسن مثنّى بعد از قبول نامه چون دانست كه امام جعفر عليه السّلام را جواب گفته ترك رفتن كرد و اشرف بن على بن حسين عليه السّلام نيز كتابت ابو سلمه را رد كرده و گفت : نمىشناسم آن كسى را كه مكتوب فرستاده .
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 299
مساهمون: مير لوحى
ص٢٩٩