راقم حروف گويد كه : ابو سلمهء خلّال عارف به مرتبهء امام جعفر صادق عليه السّلام نبود ، كه اگر عارف مىبود ، نامه به ديگرى نمىفرستاد .
القصّه ، آن سه مكتوب را به مردى كه از موالى ايشان و از ساكنان كوفه بود داده فرستاد ، پس قاصد به مدينه آمده ، شبى بود كه با آن حضرت عليه السّلام ملاقات نمود ، گفت :
من قاصد ابو سلمهء خلّالم و كتابتى به شما آوردهام ، آن حضرت فرمود كه : مرا و ابو سلمهء خلّال را به هم چه نسبت ؟ او شيعه و پيرو است غير ما را ، قاصد گفت : نامه را بخوانيد ؛ آن چه رأى شما تقاضا كند در جواب بنويسيد .
عبارت صاحب كتاب « كفاية البرايا » است كه :
قال الصّادق عليه السّلام لخادمه : « قرّب منّى السّراج فقرّبه منه فوضع عليه السّلام عليه كتاب أبى سلمة فأحرقه ، فقال : أ لا تجيبه ؟ قال عليه السّلام : قد رأيت الجواب »
يعنى : « پس گفت حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام به خادم خود كه : چراغ را به من نزديك گردان ، خادم چراغ را به نزد آن حضرت برد ، پس آن جناب گذاشت كتابت ابو سلمهء خلّال را بر چراغ و بسوخت آن مكتوب را ، بعد از آن قاصد گفت : آيا جواب نمىدهى او را ؟ آن حضرت فرمود كه : به تحقيق كه ديدى جواب را . »
پس قاصد از مجلس امام عليه السّلام بيرون آمده به نزد عبد اللّه بن حسن مثنّى رفت ، پس عبد اللّه بن حسن قبول كرد كتابت او را ، و سوار شده نزد امام جعفر عليه السّلام رفت ، ملخّص مقال آنكه ، به آن حضرت گفت كه : مكتوب ابو سلمهء خلّال به من رسيد ، و ابو سلمه مرا دعوت نموده به امر خلافت ، و مرا احقّ مردمان ديده به اين كار ؛ و به تحقيق كه شيعهء ما از خراسان آمدند به پيش او ، حضرت امام عليه السّلام به او گفت : كى شيعهء تو شدند ؟ آيا تو فرستادى ابو مسلم را به خراسان و امر كردى او را به پوشيدن لباس سياه ؟ آيا تو مىشناسى يكى از ايشان را به نام و نسبش ؟ عبد اللّه گفت : نه ، امام عليه السّلام فرمود : پس چگونه ايشان شيعهء تو شدند و ايشان را نمىشناسى و ايشان تو را
كفاية المهتدي في معرفة المهدي ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 220
مساهمون: مير لوحى
ص٢٢٠