سهل بن سعد الساعدى گويد كه من حج كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجه شام شدم چون به دمشق رسيدم شهرى ديدم بر فرح و شادى جمعى را ديدم كه در مسجد پنهان نوحه مىكردند و تعزيت مىداشتند پرسيدم كه شما چه كسانيد گفتند ما از مواليان اهل بيتيم و امروز سر امام حسين و اهل بيت او به شهر آوردند .
سهل گويد كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شيههء اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخيزى ديدم تا سواد اعظم برسيدم ديدم كه سرها مىآوردند بر نيزهها كرده اول سر عباس آوردند و در عقب سرها عورات حسين مىآمدند سر حسين را ديدم با شكوهى تمام و نورى عظيم از او مىتافت : بلحية مدورة قد خالطها الشيب و قد خضب بالوسمة ، ادعج العينين ازج الحاجبين واضح اللحيين اقنى الانف . متبسما الى السماء شاخصا ببصره نحو الافق ، و الريح يلعب بلحيته يمينا و شما لا كانه على عليه السّلام .
با ريش گرد كه موئى سفيد با سياه آميخته بود و به وسمه خضاب كرده سياه چشمها و پيوست ابروها كه محاسن از هر جانب جدا بود كشيده بينى چون خوشه خرما تبسمكنان به جانب آسمان چشم واكرده به جانب افق و باد محاسن او را مىجنبانيد به جانب چپ و راست پنداشتى كه امير المؤمنين على است .
عمر بن منذر همدانى گويد ام كلثوم را ديدم چنان كه پندارى فاطمه زهراست چادر كهنه بر سر گرفته و روبندى بر روى بسته من نزديك رفتم و امام زين العابدين و عورات خاندان را سلام كردم مرا گفتند اى مؤمن اگر بتوانى چيزى بدين شخص ده كه سر حسين دارد تا به پيش برده از نظارهكنان ما را زحمت است من صد درهم بدادم بدان لعين كه سر داشت تا سر حسين عليه السّلام را پيشتر دارد و از عورات دور شود .
بدين منوال مىرفتند تا نزد يزيد پليد بنهادند و يهودى آنجا حاضر بود گفت اين سر كيست يزيد گفت يكى بود در عراق عرب بر من خروج كرده گفتم تا عبيد اللّه بن زياد او را كشت گفت از اولاد كيست گفت پسر على است از فاطمه بنت محمد عليه السّلام يهود گفت اى شوخ بىدين از من به داود نبى هفتاد پشت است يهودان خاك پاى مرا سجده كنند و اگر موسى را نسلى بودى معبود ما بودى تو فرزندان محمد نبى را كشتى و دعوى امتى او مىكنى .
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 640
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٦٤٠