أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ
( حديد 22 ) نرسيد هيچ مصيبتى در زمين و در نفسهاى شما مگر آنكه در لوح محفوظ است پيش از آنكه بيرون آوريم آن را به درستى آن بر خداى آسان است يزيد روى به خالد پسر خود كرد و گفت : اردد عليه « 1 » . كافر بچه جاهل بود به غايت .
پس يزيد گفت عورات اهل البيت را درآوريد چون آوردند ايشان را با چادرهاى سخت كهنه و ناشسته بديد و برنجيد و گفت : قبح اللّه بن مرجانة لو كانت بينكم و بينه قرابة و رحم ما فعل هذا « 2 » . خداى زشت گرداند ابن مرجانه را اگر بودى در ميان شما و او قرابتى و رحم هرگز اين كار نكردى .
فاطمه بنت حسين گويد كه شامى سرخ رنگ حاضر بود روى به يزيد كرد و گفت اين كنيزك را به من بخش و مراد من بودم كه فاطمهام من بترسيدم و چنگ در عمهام زينب زدم گفت مترس كه اين حكم نتواند كرد كه حق تعالى اين معنى از ما بازداشت كسى اهل بيت را به كنيزى نبرد دل فارغ دار .
پس زينب گفت : كذبت و اللّه يا شامى و لومت ما ذاك لك و لاله . دروغ گفتى به خدا اى شامى و اگر تو مردهاى كه اين كار تو را ميسر نشود و نه يزيد را .
يزيد گفت از روى غضب : اياى تستقبلين جهرا بهذا انما خرج من الدين ابوك و اخوك . يعنى اى زينب روى به جانب من كن به اين سخن آشكارا بدرستى كه بيرون رفت از دين پدر تو و برادر تو .
زينب گفت : بدن اللّه و دين ابى و اخى اهتديت انت و جدك و ابوك ان كنت مسلما ، بدين خدا و دين پدر من و برادر من راه يافتهاى تو و جد تو و پدر تو اگر مسلمان باشى .
يزيد گفت : كذبت يا عدو اللّه . دروغ گفتى اى دشمن خدا .
زينب گفت : انت امير تشتم ظلما و تقهر بسلطانك . يعنى تو امير هستى خواه دشنام دهى از روى تقهر و خواه ظلم كنى به سلطنت خود يزيد خجل شد و شرمنده گشت و خاموش شد شامى بازگفت كه اين كنيزك را به من ده بانگ برآورد كه : اغرب « 3 » .
در آن روز ملك التجار روم عبد الشمس نام آنجا حاضر بود گفت يا امير قريب شصت
هامش
( 1 ) - ارشاد مفيد 2 / 120 و فتوح ابن اعثم 5 / 152 .
( 2 ) - ارشاد مفيد 2 / 121 .
( 3 ) - ارشاد مفيد 2 / 121 و فتوح ابن اعثم 5 / 152 مختصرا .