كرد و به خولى داد و گفت : احمله الى الامير عمر بن سعد .
حميد گفت كه به شجاعت حسين ديگر مرد نبود زيرا كه چندين ياران و اقربا را كشته بديد و قوت شجاعت او بر جاى بود و چندان شوكت و مردى بنمود كه هزار مرد نكند لباس و سلاح حسين عليه السّلام قسمت كردند از دستار و دراعه و غيره و لشكر قصد خيمهء زنان كردند هر چه ديدند به غارت بردند عمر سعد لعين به در خيمه راند كنيزان و عورات فرياد برآوردند و سوار و پياده چندان بر ايشان موكل گردانيد و گفت آنچه از زنان گرفتهاند بازدهند هيچكس بازنداد .
چون لشكر به امام زين العابدين رسيد قصد قتل او كردند حميد گويد من مانع شدم عمر سعد گفت مردى بايد از ايشان كه بر سر زنان اهل البيت قيم باشد آن كودك را مكشيد كه تا با زنان باشد عورات از خيمهها به خدمت امام زين العابدين جمع شدند و هر چه ايشان را بود اهل كوفه غارت كردند اسحاق بن حويه و اخنس بن مرثد با ده سوار اسبها بر سر امام دوانيدند و استخوانهاى مباركش درهم شكستند .
فصل پنجم جلى فى احوال رءوسهم
شمر لعين سر مبارك از جانب قفا ببريد به خولى داد چون عمر سعد بديد بترسيد و رنگ رويش بگرديد و لشكر كه حاضر بود جمله دستها بر روى نهادند مگر جمعى خاص به آخر گفتند چه فايده كه قضا برفت و هم در روز سر امام را بدست خولى و حميد داد و به كوفه فرستاد و باقى سرهاى اصحاب و اقرباى حسين را كه ايشان هفتاد و دو تن بودند به دست شمر ذى الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن الحجاج لعنهم اللّه بفرستاد .
عمر سعد لعنه اللّه آن روز آنجا بود روز ديگر تا به وقت زوال و جمع پيران و معتمدان را بر امام زين العابدين و دختر امير المؤمنين عليه السّلام و ديگر زنان موكل گردانيد و جمله بيست زن بودند و امام زين العابدين عليه السّلام آن روز بيست و دوساله بود و امام محمد باقر چهارساله بود و هر دو در كربلا بودند حق تعالى ايشان را محفوظ داشت از براى آنكه امامت ظاهر نشده بود چون امامت ظاهر شود بر خلق حفظ او واجب بود .
چون عمر سعد رحلت كرد از كربلا قومى از بنى اسد كوچ كرده مىرفتند به كربلا رسيدند و آن حالت ديدند امام حسين را تنها دفن كردند و على بن الحسين را در پائين پاى