تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
خود بسازم آن لعينه نردبانى بر بام خانه نهاد و به بالا رفت و جمله را خفته ديد و سر كوزه به مهر يافت سودهء الماس بر سر كوزه افشاند و دست بماليد و فرود آمد و نردبان را پنهان كرد حسن بيدار شد و كوزه را سر به مهر خود ديد كه احتياط تمام مىكرد از ترس غدر جعده . چون آب بازخورد درد زياد شد فرياد برآورد حسين عليه السّلام را بخواند وصيتها بكرد و لباس و سلاح رسول و امير المؤمنين كه آن حضرت به او سپرده بود به او داد و امامت مؤمنان و شريعت به او تسليم كرد و گفت من دانم كه مرا زهر كه داد و چگونه بود اما زنهار كه هيچ‌كس را نرنجانى و از براى من خون كسى را نريزى و مرا به سر روضهء جدم برى چون غسل و كفن كرده باشى و اگر نگذارند كه آنجا دفن كنى به گورستان بقيع برى پيش خالم ابراهيم بن محمد رسول و جده‌ام فاطمه بنت اسد . حسين خواست كه از آن كوزه آب خورد حسن كوزه برگرفت و بر زمين زد و بشكست و به وقت صبح به جوار رحمت ايزدى پيوست « 1 » . و چنان كه مىبايست حسين عليه السّلام از غسل و كفن او فارغ شد و بر سرير نهاد و عزم كرد كه به سر روضهء رسول آورد مروان لعين از لشكر شام كه آنجا بود پنجاه هزار « 2 » مرد حاضر كرد و به عايشه فرستاد تا بر استرى سوار شد و در ميان لشكر بايستاد و ميان او و حسين عليه السّلام و عبد اللّه عباس مناظره رفت . عبد اللّه گفت :
تجملت تبغلت و لو عشت تفيلت * لك التسع من الثمن و فى الكل تملكت
يعنى بر شتر نشستى و بر استر نشستى و اگر زنده مانى بر فيل نشينى تراست نه يك از هشت يك از ميراث پيغمبر و تو همه را مالك شدى روزى بر شتر سوار شده به جنگ پدر آئى و روزى بر استر نشسته به جنگ پسر نام و ننگ رسول بردى و از آن ما ، چنان كه حق تعالى مىفرمايد :
وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ
( احزاب 33 ) در خانهء خويش ساكن نشوى . عايشه كمان از مروان بخواست و تير به جنازهء حسن انداخت و گفت دشمن‌زادهء مرا از خانه من بيرون كنيد چنان كه وصيت حسن بود حسين عليه السّلام او را به بقيع برد و گفت اگر نه وصيت برادرم بودى بكردمى آنچه مىبايد كرد .
هامش
( 1 ) - اين داستانها در كتب معتبر تاريخى متقدم مانند ارشاد مفيد ذكر نشده است . ( 2 ) - تعداد افراد حاضر در كنار مروان در تواريخ معتبر ذكر نشده است .