تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
آخر گفت كه سرى دارم كه به اظهار نرسانى آن لعينه سوگندها ياد كرد كه افشاى سر نكند مروان گفت چون چنين است مىبايد كه جعده بنت اشعث را كه زن حسن است بفرماى تا حسن را به زهر بكشد . آن لعينه پيش جعده رفت و گفت حسن را بكش كه معاويه مىخواهد كه تو را به پسر خود يزيد دهد و ملك عرب به تو تسليم كند آن لعينه قبول كرد مروان غلامى به معاويه فرستاد و او را اعلام كرد كه جعده قبول كرده كه حسن را زهر دهد . معاويه هزار دينار به وى داد و به مروان نوشت كه كار تمام كن جعده فرستاد كه زهر به من دهيد مروان پسر خود عبد الملك را پيش معاويه فرستاد كه زهر بستد و هداياى بسيار به جعده فرستاد مع انگشتر به نشان ملك و پادشاهى . و حسن انگبين سفيد دوست مىداشت چون به خانه رفت آن لعينه پاره‌اى از آن زهر در انگبين كرد و به حسن داد و محمد حنفيه حاضر شد از راه مكه حسن عليه السّلام گفت يا محمد انگبين مخور كه حرارت مكه در تو اثر كرده است . حسين عليه السّلام درآمد آن لعينه قدرى ديگر بفرستاد بىزهر از براى حسين عليه السّلام پس حسن عليه السّلام آن انگبين زهرآلود بخورد چون شب درآمد حسن را درد زهار « 1 » . پديد آمد و قى بسيار كرد و مداوا كردند به شير جوشانيده روز دوم حسن عليه السّلام را درد زهار بگرفت شربتى از براى او بساختند جعده كفچهء زهرآلود به ميان شربت برآورد چون حسن شربت بياشاميد درد زهار بيشتر شد برخاست و به سر روضهء رسول رفت و از خاك روضه ذره‌اى برداشت و بفرمود تا در شربت ريختند و به او دادند آن درد ساكن شد مدت چهل روز از براى حسن عليه السّلام طعام از خانهء حسين آوردند . روزى جعده گفت از باغ ما رطبى نيك آورده‌اند محقرى بياورم حسن عليه السّلام فرمود شايد آن لعينه طرفى از خوان زهرآلوده كرد و طرفى خالى بگذاشت خود از آن طرف مىخورد كه از زهر خالى بود حسن عليه السّلام رطبى چند بخورد از آن طرف كه زهرآلود بود درد زهار زياده شده جعده گفت يا حسن رطب در طبقى بود و طبق بىسرپوش مگر مار يا عقرب سر رطب برهنه كرده باشد حسن به كار او مبهم شد و چهل روز به خانهء او نيامد نصرانى طبيب مداواى او مىكرد و به آخر گفت اين هوا گرم است مرا عزم موصل است كه آن هوا سرد است .
هامش
( 1 ) - زهار : زير شكم و بالاى عورت كه محل رويش موى است .