مروان به معاويه نوشت كه حسن چند كرت زهر خورده و در او اثر نكرد از كار او غافل مباش معاويه صوفى كور را بخواند و چند دينار به او داد و عصاى سنان زهرآلود آن لعين بيامد و دعوى محبت مىكرد و در خدمت امام تردد مىنمود روزى عزم كرد كه به زيارت حسن عليه السّلام كند چنان كه عادت صوفيان باشد كه دست شيخ ببوسند نزديك رفت و به اين بهانه كه دست حسن ببوسد سنان به پشت پاى او فرو برد و چندانكه قوت داشت زور كرد مردم خواستند كه صوفى را بكشتند حسن عليه السّلام نگذاشت از آنجا بيرون رفت و سوار شد و قصد دمشق كرد عبد اللّه گفت در راه گردن او بزنند .
اسماعيل نامى بود كه خدمت حسن كردى روزى خربزه به كاردى زهرآلود مىبريد و به حسن مىداد و به كاردى ديگر مىبريد و خود مىخورد و به ديگران مىداد . حسن تلخى دريافت و بدانست مردم قصد اسماعيل كردند نگذاشت و گفت اسماعيل بر ما حقى بنهاد به تردد خدمت دوزخ ابد او را تمام است .
سعد غلام امير المؤمنين در شام بود مىآمد به موضعى رسيد شخصى ديد كشته و شتر رميده و توبرهء پيش كشته افتاده فرود آمد توبره بديد در آن نامه معاويه به اسماعيل نوشته بود و شيشهء زهر كه براى حسن عليه السّلام فرستاده بود يافت چون سعد رسيد حسن را رنجور ديد بگريست و نامه به او داد حسن عليه السّلام نامه را بخواند و زير بالش نهاد .
مسعود ثقفى و مختار مجال آن نداشتند كه با حسن عليه السّلام چيزى گويند اشارت به عبد اللّه بن عباس كردند عبد اللّه گستاخى كرد و آن برگرفت و با ايشان داد . مسعود گفت ما شب و روز با دشمن بىخبر هستيم مختار قصد قتل اسماعيل كرد حسن عليه السّلام گفت نه تو مردى پرحرارتى غوغا پيدا شود عون بن على برود و اسماعيل را حاضر كند عون برفت و اسماعيل را حاضر كرد .
حسن عليه السّلام گفت يا اسماعيل آل يس در اين امت كيست گفت على و فاطمه و تو و برادر تو حسين . حسن عليه السّلام نامهء معاويه را به او داد مختار برخاست و سر آن لعين ببريد و خانهء او غارت كرد و يك پسر او را بكشت . حسن عليه السّلام از آنجا به كوفه رفت و زيارت پدرش كرد و به مدينه رفت .
معاويه ديگر باره زهر به مروان فرستاد با سودهء الماس مروان زهر و الماس به جعده فرستاد با عطاها و تجديد عهد جعده خود را بياراست و نزد حسن آمد و در دل خود گفت اگر كنيزكان و خواهران امام بيدار باشند گويم نزد شوهر خود آمدم و اگر مرا نبينند كار
كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 611
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٦١١