ابو سفيان بترسيد ،
يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ
( منافقون 4 ) گمان بردند كه هر صيحه و آواز بر ايشان است و ايشانند دشمن گفت ايشان چه مىكنند عباس گفت طهارت خواهند كرد براى نماز ابو سفيان گفت هر چه محمد گويد ايشان قبول كنند . عباس گفت بلى ابو سفيان گفت اگر گويد نخورند و نياشامند عباس گفت بلى هر چه محمد گويد ايشان قبول كنند .
پس گفت : يا ابو سفيان انى لاراهم سيهلكون قومك غدا . بدرستى كه من مىبينم ايشان را كه زود باشد كه هلاك كنند قوم تو را فردا چون روز شد عباس او را به خدمت رسول برد رسول صلّى اللّه عليه و آله گفت ترك لات و عزى بكن گفت ايشان را كجا برم يكى از صحابه آنجا حاضر بود گفت : تحرو عليه . يعنى بر ايشان برى چون لشكر سوار شد عباس ابو سفيان را بر پشته بداشت جوق جوق مىآمدند تا رايت رسول و سواد اعظم پديد آمد گفت اين سواد كيست گفت سواد پسر برادر من ، ابو سفيان گفت : ما اعظم ملك ابن اخيك .
چه بزرگتر سلطنت و ملك پسر برادر تو گفت : ليس هو بملك و لكنه نبوة ، يعنى پيغمبرى است نه ملك .
حاصل كه رسول فرموده كه هر كه در خانهء ابو سفيان رود در امان است چون خبر به هند رسيد چنان كه مأمونى گويد هند گفت : و اللّه لحرى اوسع من دار ابى سفيان . يعنى فرج من فراختر است از خانهء ابو سفيان . ابو سفيان به مكه آمد و منادى كرد كه « اسلموا تسلموا » هند گفت اين سخن صابى شد او را بكشيد و گويند كه ريش ابو سفيان را بگرفت و سر و جامه او مىكشيد و مىگفت صابى شدهاى و معاويه بر او انكار كرد و تغير بسيار در اسلام ايشان بود .
گويند كه معاويه آن روز بگريخت چون رسول به مدينه رفت نامهاى به عباس نوشت تا عباس از رسول امان خواست از براى او پس به خدمت رسول آمد و رسول صلّى اللّه عليه و آله بعد از آنكه معاويه آمد شش ماه زنده بود « 1 » گويند كه معاويه با يزيد مشورت كرد در كار بيعت با
هامش
( 1 ) - مؤلف در اينجا چند حكايت مختلف را ممزوج كرده است كه احيانا بعضى از آنها ارتباطى به معاوية بن ابى سفيان ندارد مانند معاويهاى كه براى طلب امان مىرفت معاوية بن مغيرة بن عاص پسر عموى عثمان بود نه معاوية بن ابى سفيان . مغازى واقدى 1 / 333 و شرح نهج البلاغه 15 / 35 . براى اطلاع كامل از داستان فتح مكه و مسائل مربوط به خاندان ابو سفيان به مغازى واقدى جلد 2 و شرح ادامه در صفحه بعد