اما قول ابى يوسف : معاوية اول من اخذ الخلافة بالسيف ، خلافت ديگران نيز چنين بود زيرا كه خلافت يا بنص است چنان كه مذهب شيعه است يا به اتفاق است چنان كه مخالف گويد به سيف و ظلم البته نباشد كما قال تعالى :
لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ
( بقره 118 ) .
مصنف گويد كه خلافت ابو بكر و عمر به اتفاق بود به نص نبود و الّا ابو بكر « اقيلونى » نگفتى و عمر بشورى نينداختى و عثمان بىهيچ كشته نشدى و اما اتفاق هم نبود و اگر هيچ كس نبودى الّا بنى هاشم يا على عليه السّلام تنها كافى بودى كه ايشان به ظلم مىداشتند و كلام على در اين باب و كلام اولاد او و جملهء بنى هاشم در دست طوائف موج مىزد هم به نظم و هم به نثر .
و اما قوله : هو اول من استأثر بالفيء ، اوست اول كسى كه غنيمت جهت خود گرفت و اين به خلاف حكم خدا بود حيث قال :
ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ
( حشر 7 ) آنچه خداى به غنيمت بداد بر رسول خود از اهل قرى پس آن خاصه از خدا است و از رسول او از خداوند قرابت و نزديكى رسول و يتيمان و مسكينان ايشان .
مصنف گويد : كه به زعم ابو يوسف رسول را ميراث بود كه طعنهء او بر معاويه وارد بود عجب كه چون به صورت فدك و فاطمه بحث رود حديث « نحن معاشر الانبياء لا نرث و لا نورث » به حجت آورد و حق فاطمه بازگيرد و دفع ده آيه از قرآن كند و چون با معاويه خصومت كند اثبات ميراث كند با آنكه معاويه اقتدا به اصحاب كرد ايشان نيز همچنين كردند بلكه شنيعتر پس پيش ما هيچ فرقى نيست ميان معاويه و ديگران .
و اما قوله : هو اول من قضى بخلاف رسول اللّه ، چنان كه ابو سفيان دعوى كرد كه زياد فرزند وى است . رسول گفت : من نكاح او من سفاح ، و گفت : الولد للفراش و للعاهر الحجر « 1 » فرزند از صاحب فراش است و زانى را سنگ ، معاويه حكم رسول را باطل گردانيد و زياد حرامزاده را بر پدر خود بست صدق اللّه :
الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ
( نور 26 ) چون او حرامزاده بود مثلش به برادر حرامزاده بود « كل طائر يطير مع شكله » چون به حكم رسول صلّى اللّه عليه و آله راضى نشد كافر شد به آية :
وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ
( مائده 48 ) هر كه حكم نكند به آنچه خدا فرستاده پس آنان كافرانند .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2 / 438 و 5 / 24 و 15 / 120 و 16 / 323 .