زحمت بودند چون روز هودج چنان كه در فتوح آمد مردم غلبه بر هودج كردند عمار شمشير كشيد و بسوى شتر دويد و اين رجز مىخواند .
انى لعمار و شيخى ياسر * صاح كلانا مؤمن مهاجر
انى لا صبحت فيه حاقر * لا تبتلى بعد الممات عامر
انى الى خيرى و ضيرى صابر * و مالك حرما ليس فيها عاذر
طلحة فينا و الزبير غادر * و الحق فى كف على ظاهر
چون حال عمار با ابو جهل به صحابه رسيد گفتند يا رسول اللّه عمار كافر شد . رسول گفت : خلط الايمان بعمار ما بين قرنه و بين قدمه ، و خلط بلحمه و دمه يدور مع الحق حيث دار فليس ينبغى للنار ان تأكل منه شيئا « 1 » . مخلوط شد ايمان به عمار از سر او تا قدم او و مخلوط شد ايمان به گوشت او و خون او مىگردد با حق هركجا مىگردد پس سزاوار نباشد آتش را كه بخورد از او چيزى .
چون روز صفين شد حربى واقع شد و آواز كوس و بوق و طبل و آوازهاى شمشير و صلاحها بهم مىآمد و صياح و مردان شيههء اسبان به حدى رسيد كه زهرهء مردم تنگ دل آب مىشد . عمار حملهها مىبرد و حربى مىكرد كه هيچ جوانى نكرد و آن روز او را عمر هفتاد و چهار سال بود مگر آن كه او شجاع شجاعان بود در آن ميان دستها برداشت و گفت :
اللهم انك تعلم انى لو كنت اعلم ان رضاك فى وضع سيفى على بطنى حتى تخرج الى ظهرى لفعلت ، و انى لا اعلم شيئا هو خير لك من جهاد هؤلاء « 2 » . خدايا بدرستى كه تو مىدانى كه اگر من مىدانستم كه رضاى تو در آن است كه شمشير خود بر شكم خود نهم كه از پشت من بيرون آيد هرآينه بكردمى و بدرستى كه من نمىدانم چيزى را كه بهتر باشد به نزد تو از جهاد با اين گروه .
پس گفت اى مردم اين رايت كه با معاويه است آن رايت است كه پدر او و او در ميان مشركان در بدر و حنين و احد در مقابل رسول صلّى اللّه عليه و آله داشتند و امروز نوبت چهارم است و مرا امروز بكشند و چون كشته شوم مرا با جامه و لباس در گور كنيد و زنهار بايد كه مدد امير المؤمنين كنيد كه فرداى قيامت شيعهء او رستگارند پس گفت : انا اول من يختصم يوم
هامش
( 1 ) - الغدير 9 / 42 و 10 / 365 .
( 2 ) - فتوح ابن اعثم 3 / 155 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 5 / 167 .