امت .
حجاج بن يوسف از ابو سعيد الحسن البصرى پرسيد كه در حق على چه گوئى گفت اين :
وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ
( بقره 143 ) و كان على بن ابى طالب اول من هداه اللّه تعالى مع الحق و اول من الحق النبى « 1 » .
يعنى ما نگردانيم قبله را كه تو بر آن بودى مگر براى آنكه معلوم و ممتاز شود كسى كه پيرو رسول است از كسى كه به عقب خود بازگردد و اگر چه اين كار بزرگ است مگر آنكه خداى ايشان را راه نموده و على بن ابى طالب بود اول كسى كه راه نمود او را خداى تعالى با حق و اول كسى كه ملحق شد به نبى صلّى اللّه عليه و آله .
حسن بصرى گفت : عمل معاوية اربعا كلهن بوائق ادعائه زيادا و استخلافه يزيدا ، و قتله حجر بن عدى و اهله و اصحابه ، و منازعته الامر « 2 » ، يعنى معاويه چهار كار بكرد كه همهء آن و بال او بود ، اول خواندن او زياد را دوم ، خيفه ساختن او يزيد را سوم ، كشتن او حجر بن عدى و اهل و اصحاب او را و چهارم ، منازعت كردن او با امر خلافت .
پسر ارطاة روزى زيد را بديد كه از پيش معاويه بيرون مىآمد و زيد از ام كلثوم بود آن شرير على را ناسزا گفت و دشنام داد زيد بشنيد كه او امير المؤمنين را دشنام داد او را بر گرفت و بر زمين زد و استخوانهاى پهلوى او را خورد كرد مردم جمع شدند و او را از دست زيد خلاص كردند مگر معاويه مبهوت شده بود روزى چند رنجور ماند و در حالت ازخودرفتگى از رنج زيد شمشير بر بالشها كشيدى تا از دنيا برفت ، و ليكن معاويه را جرئت آن نبود كه به زيد عتابى كند و زيد مردى بود به قوت و دليرى تمام .
گويند كه معاويه روزى به عيادت عمار رفت چون بازگرديد گفت : اللهم لا تجعل موته بايدينا ، فانى سمعت رسول اللّه يقول : يقتل عمار بن ياسر الفئة الباغية « 3 » . خدايا مردن او را بدست ما مگردان كه شنيدم از رسول خدا فرمود مىكشند عمار را گروهى كه باغى و گمراهاند .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 13 / 159 و الغدير 3 / 290 .
( 2 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2 / 438 و الغدير 10 / 270 .
( 3 ) - داستان عيادت معاويه از عمار را در جايى نيافتيم .