تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
تا جواب گفت . از على پرسيدند از آيه :
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ
( ابراهيم 33 ) گفت مبدلان بنو مغيره بودند كه روز بدر مستأصل شدند و بنو اميه و اما بنو اميه فمتعوا الى حين « 1 » . معاويه به مروان نوشت كه منبر رسول بركن و به من فرست و مروان ولى و نائب معاويه بود در مدينه آن لعين چون منبر رسول صلّى اللّه عليه و آله بركند بادى عظيم پيدا شد و جهان تاريك گشت و چنان شد كه مردم آواز يكديگر را مىشنيدند و يكديگر را نمىديدند . چون چنان شد منبر را بجاى خود بردند عالم آرميده شد . مروان از آن فعل خجل گشت و به حيله گفت كه معاويه مرا فرموده كه من منبر را از زمين بردارم و بلندتر كنم مردم تشنيع كردند آن لعين شش پايه ديگر بر آنچه بود بيفزود تا نه پايه شد ، عبد اللّه زبير گفت : لعن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الحكم و ما يخرج من صلبه « 2 » . گويند معاويه سالى به حج رفت چون به مدينه رسيد بر يك جانب او عبد اللّه عمر بنشست و بر يك جانب ديگر عبد اللّه عباس ، معاويه اول روى به عبد اللّه عباس كرد و گفت : انما كنت احق و اولى بالامر من ابن عمك ، بدرستى كه من احق و اولى بودم به امارت از پسر عم تو . عبد اللّه عباس گفت به چه سبب . معاويه گفت : لانى ابن عم الخليفة المقتول ظلما . بدرستى كه من پسر عم خليفه مقتولم به ظلم ، عبد اللّه عباس گفت پس اين مرد يعنى عبد اللّه عمر از تو اولى است زيرا كه پدر او را به ظلم بكشتند پيش از پسر عم تو ، معاويه خجل شد . سعد در آن مجلس حاضر بود گفت من از رسول صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه گفت : يا على انت مع الحق و الحق معك ، معاويه گفت با تو ديگر كه شنيد . گفت ام سلمه . معاويه برخاست و به خانهء ام سلمه رفت و گفت يا ام المؤمنين به رسول مكذبان بسيار شدند سعد چنين مىگويد تو چه مىگوئى . ام سلمه گفت رسول اين حديث در خانهء من فرمود و من شنيدم و سعد شنيد ، معاويه گفت اگر من اين حديث از رسول شنيده بودمى خدمت على كردمى تا به روز مرگ به اين
هامش
( 1 ) - تفسير عياشى بنا به نقل برهان 4 / 331 و نور الثقلين 3 / 486 . ( 2 ) - تاريخ طبرى 4 / 177 و كامل ابن اثير 3 / 319 با اندكى اختلاف .