به طلب خون عثمان ، دليل بر اين آنكه عبد اللّه بن سعد بعد از قتل عثمان بعقلان « 1 » اقامت كرد و معاويه را نديد هرگز و گفت هرگز حاضر نشوم پيش مردى كه راضى باشد و دوست دارد قتل عثمان بن عفان را .
محمد بن عبد الرحمن بن يزيد گويد كه با پدرم گفتم : يا ابت أ تغزو فى امارة الحجاج ؟
قال يا بنى قد كان اصحاب رسول اللّه يغزون فى زمن معاويه ، و كان اشر من زمن الحجاج .
اى پدر غزا مىكنى در زمان عمارت حجاج ؟ گفت اى پسرك من به تحقيق كه اصحاب رسول غزا مىكردند در زمان معاويه و زمان او بدتر بود از زمان حجاج .
اعمش گويد كه حجاج عبد الرحمن ابن ابى ليلى را برهنه كرده مىزد تا پشت او چون پلاسى شده بود و مىگفت ناسزا بگوى على عليه السّلام را و او ابا مىكرد .
عبد اللّه زبير گفت : اولاد الحكم ملعونون . شخصى پيش عمر بن عبد العزيز حكايت يزيد مىكرد گفت امير المؤمنين يزيد بن معاويه عمر بن عبد العزيز را در بنو اميه مؤمن آل فرعون گويند .
و مروان روزى با حويطب گفت من چند كرت قصد اسلام كردم پدر تو مانع من شد و گفت شرف خويش و طريق اباء و اجداد فرو مگذار و چون عثمان اسلام آورد كه عم تو بود پدر تو بسيار برنجيد و گفت بد كردى .
احنف بن قيس گويد كه من با جماعتى عراقيان پيش معاويه رفتيم و هر كسى در حق يزيد سخنى مىگفت الّا من خاموش بودم . معاويه گفت يا احنف تو در ميان اين جمع چرا خاموش شدى .
من برخاستم و بعد از حمد و ثناى خداى تعالى گفتم كه حال يزيد ظاهرا و باطنا ، ليلا و نهارا ، سرا و جهارا تو بهتر دانى كه پدر او هستى بدان كه ما و تو را عمر بسر آمد اگر دانى كه صالح و متقى و شايستهء اين كار است او را خليفه و ولى عهد خود گردان و الا از خدا بترس و او را بر سر خلق عالم حاكم مگردان .
لعينى آنجا ايستاده بود گفت هر كه امير المؤمنين معاويه را حاكم نداند و حكم او بر خود نگيرد بدين شمشير گردن او بزنم و اشارت به قائمه شمشير كرد .
و گويند در زمان بنو اميه ظلم به حدى بود كه مردم قيامت و مرگ را تمنا مىكردند تا
هامش
( 1 ) - عسقلان صحيح است .