عبد اللّه عباس گفت من گفتم پس اجازت مده كه بروند در حال بفرستاد و ايشان را بازگردانيد و گفت ، ما تريدان الّا نكثا لبيعتكما و التفريق . يعنى تفريق ميان مسلمانان پس سوگندها بخوردند كه مقصود ما عمره است نه نكث بيعت و خلاف قول تو ، ثانيا اجازت نداد چون بيرون رفتند ديگر باره امير المؤمنين تكرار كرد كه به عمره نمىروند و غرض ايشان جز افساد در كار دين نيست .
عبد اللّه گفت بازگردان تا نروند . امير المؤمنين فرمود ايشان قسم ياد مىكنند مرا حيا مىآيد تكذيب كردن اما بدين كار مىروند كه من گفتم پس از آنجا به مكه آمدند و ابو عبد الرحمن مسعود العبدى و عبد اللّه زبير را به عايشه فرستادند تا در اين كار مقدم شود « 1 » .
عايشه گفت من قبول نكنم الّا كه ام سلمه با من شريك شود چرا كه تنها او را حيا مانع بود و مىخواست كه ديگرى را هم غاويه كند تا ضاله و مضله هر دو شود برخاست و نزد ام سلمه رفت . ام سلمه چون او را بديد گفت : مرحبا بعايشه و اللّه ما كنت لى بزوارة فما بدا لك . قسم به خدا كه براى زيارت ما نيامدى پس بگوى به چه كار آمدى .
گفت آمدهام و مىخواهم كه با من بيائى تا كار اسلام به نظام آوريم و قتله عثمان را باز كشيم و به حرب على رويم .
أم سلمه گفت ياد دارى كه روزى كه نوبت تو بود از براى رسول طعامى ساخته بودى و وى گفت روزگار اندكى گذرد كه يكى از زنان من سگان حوأب كه آن چشمهاى است در عراق بر او نباح كنند مرا ظرف از دست افتاد رسول فرمود : مالك يا ام سلمه .
من گفتم : يا رسول اللّه أ لا تسقط الاناء من يدى ، و أنت تقول ما تقول ما يؤمنى أن يكون أنا هي . اى رسول خدا چون نيفتد كوزه از دست من و تو مىگوئى چه ايمن مىسازد مرا كه من آن زن نباشم ، تو كه عايشهاى در خنده افتادى .
رسول نگاه كرد و گفت : بم تضحكين يا حمراء الساقين ، انى أخشيك هيه . چرا خنده مىكنى اى سرخ ساق به درستى كه من مىترسم كه تو باشى .
ياد دارى كه در مرض موت ابو بكر و عمر پيش رسول آمدند و گفتند كه از مرگ چارهاى نيست بعد از تو خليفهء تو كيست . رسول گفت : خاصف النعل و على آن روز تعهد
هامش
( 1 ) - احتجاج طبرسى 1 / 371 .