تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كامل بهائى ( فارسي ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
كس كه دشمن تو باشد ايمن و راست نباشد ، گفت بلى ياد دارم . گفت ياد دارى روزى قدرى حلوا ساختم و پيش رسول آوردم رسول گفت يا ام سلمه نبايد كه تو از جملهء زنان من باشى كه با على حرب كنى من گفتم نعوذ باللّه من غضب اللّه و رسوله و وصى رسوله . عايشه گفت بلى ياد دارم پس گفت ياد دارى كه روزى در خانهء حفصه بوديم كه رسول دست بر پشت تو زد و گفت خود را نگاهدار از آن كه سگان حوأب بر تو و شتر جهند ، عايشه گفت چنين بود . أم سلمه گفت يا عايشه ياد دارى كه پيغمبر به سفرى رفته بود و جامهء او چرك گرفته بود على عليه السّلام جامهء او بشست و جائى كه دريده بود پينه كرد و نعلين رسول اصلاح مىكرد ابو بكر و عمر درآمدند و گفتند ما ندانيم كه بعد از تو خلافت از قبل تو كه را باشد ، رسول فرمود من ترسم كه بگويم و شما چون بنى اسرائيل از او متفرق شويد چنان كه ايشان از هارون متفرق شدند . ايشان بيرون رفتند از پيش رسول تو گفتى يا رسول اللّه خليفه بعد از تو كه باشد رسول گفت اوست « 1 » . و ميان عبد اللّه بن زبير و ام سلمه منظره شد ام سلمه به على نامه‌اى نوشت كه عايشه با لشكرى به حرب تو مىآيد من او را نصيحت كردم مرا مىگويند كه از براى صلاح امت مىرويم و عبد اللّه عامر خون عثمان طلب مىنمايد اگر آن است كه من زنم و الا به نصرت تو مىآمدمى بر زنان غزا نيست « 2 » . بينه ، طلحه و زبير عظيم‌ترين دشمنان على بودند و غلبه كه بر سر او جمع كردند ايشان بودند على الدوام دشنام به او دادندى و طلحه بود كه خانهء عثمان را حصار كرده بود و مباشر قتل عثمان او بود با اين همه خون عثمان طلب كرد با على عليه السّلام در بيعت سابق بودند و با او هم نكث عهد كردند و بر او خروج كردند . عبد اللّه عباس گفت من در خدمت على حاضر بودم كه طلحه و زبير درآمدند و اجازت خواستند كه به مكه روند براى عمره . على به جواب فرمود شما امساك عمره نكرديد ثانيا استيناف كلام كردند و شفاعت نمودند اجازت نداد . پس روى به من كرد و گفت : و اللّه ما يريد ان العمرة .
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 6 / 321 و بحار 32 / 169 . ( 2 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 6 / 323 و بحار 32 / 168 .