روز دوم بيامدند و اجازت خواستند كه به زيارت كعبه روند امير المؤمنين فرمود به خدا كه قصد شما نكث عهد است و قصد شما زيارت نيست . سوگند خوردند كه يا امير قصد ما زيارت است و قبل از اين بدست عبد اللّه بن زبير پسر خواهر عايشه نامه به عايشه نوشته بودند كه بايد مردم را بر حرب على تحريص كنى و بر آن دارى كه نكث عهد على كنند . عايشه على الدوام اغواى مردم كردى و مردم را بر آن داشتى كه به حرب امير المؤمنين روند و از او طلب خون عثمان كنند .
الغرض از آنجا به مكه آمدند و دعوت خلق كردند به حرب امير المؤمنين و عبد اللّه عامر كه والى مكه بود از قبل عثمان پيش ايشان آمد و دعوت ايشان قبول كرد و گفت من از براى شما اهل بصره را كفايت كنم و صد هزار دينار از ايشان حاصل كنم تا به خرج لشكر كنيد .
ايشان گفتند اين خود نيكو است و ليكن ما را امامى بايد كه در پيش ايستد و لايق اين كار عايشه است كه اسمى دارد و زن محمد است و دختر ابو بكر عامه را به سبب او فريب توان دادن و اگر او با ما همدست نشود كار به جائى نرسد برفتند و عايشه را فريب دادند و عايشه به آن راضيه بود گفت « بالرأس و العين » .
پس عايشه و طلحه و زبير بيامدند تا به حوأب بر وزن كوكب آبى است در راه بصره رسيدند و آن آبى است بنى كلاب را سگان حوأب و سگ بچهگان در شكم سگان بانگ زدند بر شتر عايشه .
عايشه چون چنان ديد گفت « ردونى ردونى » من از رسول شنيدم كه گفت زنى از زنان من كه به حرب على رود او لعينهاى باشد و علامت آن زن آن باشد كه سگ بر كنار آب حوأب بر او بانگ كنند . چهل تن و گويند شصت تن گواهى دروغ دادند به امر طلحه و زبير كه اين موضع حوأب نيست به دروغ صريح و او را بگردانيدند « 1 » .
أم سلمه بيامد و عايشه را نصيحت كرد و گفت يا عايشه ياد دارى كه روزى در خدمت رسول در فلان موضع رسيديم و بر دست چپ آن موضع فرود آمديم رسول با على سرى مىگفت تو گفتى يا على هر روز كه نوبت من مىباشد تو مىآيى و رسول را مشغول مىدارى نمىگذارى كه رسول به من پردازد . رسول بر تو خشم كرد و فرمود يا على هر
هامش
( 1 ) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 6 / 328 و بحار 32 / 139 .