و ظلم و هر كه به تو بميرد او را با اين عبارت وصف نكنند .
و همچنين ميان علماء مشهور است كه عايشه امتناع كرد از رفتن به مدينه و امير او را نصيحت مىكرد قبول نمىكرد ، عبد اللّه بن عباس را فرمود كه او را به مدينه برد .
عايشه هرگز على عليه السّلام را امير المؤمنين نگفتى و اگر كسى او را امير المؤمنين گفتى اظهار كراهت كردى .
واقدى كه از جمله ناصبيان است و عثمانى است روايت كند كه چون عمار پيش عايشه رفت در وقتى كه عايشه از بصره به مدينه رفته بود گفت : يا عايشه كيف رأيت ضرب بنيك على الحق چون ديدى ضرب فرزندان تو را بر حق .
عايشه گفت : يا عمار اجل انك غلبت فى اصحابك ، اى عمار از جهت آنكه تو غالب شدى در ميان اصحاب تو .
عمار گفت : استبصارا من ذلك و اللّه و لو ضربتمونا حتى تبلغونا سعفات هجر لعلمنا انا على الحق و أنكم على الباطل . يعنى نصرت ما و ظفر ما بر شما براى روشن شدن ديدههاى شما است بر حق به خدا كه اگر مىزديد ما را كه مىرساندند از جراحتها جدا شده به تحقيق كه مىدانستيم كه ما برحقيم و شما بر باطل .
عايشه گفت : هذا تخيل اليك يا عمار اذهبت دينك لابن ابى طالب « 1 » ، يعنى تو چنين به خيال افتادى كه اى عمار تو بردى دين خود را براى پسر ابو طالب ، توبهء او اين بود .
جرير طبرى گويد چون خبر قتل امير المؤمنين به عايشه رسيد اين بيت بگفت :
فالقت عصاها و استقرت بها * النوى كما قر عينا بالاياب المسافر
پس بينداخت عصاى خود را و قرار گرفت به آن چنان كه روشن شد چشم به اياب و آمدن مسافر .
پس گفت او را كه بكشت ، گفتند مردى از بنى مراد ، گفت :
و ان يك ناسا فلقد نعاه * غلام ليس فى فيه التراب « 2 »
و اين جمله تصريح است بر اصرار او بر گناه و روايت آمد كه او ابا كرد كه به مدينه رود عبد اللّه عباس گفت : يا امير المؤمنين دعها
هامش
( 1 ) - احتجاج طبرسى 1 / 383 .
( 2 ) - تاريخ طبرى 4 / 115 و كامل ابن اثير 3 / 259 .