بيرون آمدند تا شر خالد را از خود دفع كنند مؤذن بانگ نماز گفت جمله سلاحها بنهادند و به نماز رفتند و لشكر خالد امتناع كرد از محاربه با ايشان . خالد بانگ بر لشكر زد تا در ميان ايشان افتادند و مردان را بكشتند اكثر ( راكعين و ساجدين متوجهين الى اللّه و الى قبلته ) و استيصال كردند و خالد مالك بن نويره را بكشت كه او رئيس ايشان بود و خالد سر مالك را زير ديگ نهاد به ميان آتش و هم در آن شب با زن او زنا كرد .
و زنان و كودكان آن قبيله را اسير كردند چون عمر را اين حال معلوم شد اشارت كرد به ابو بكر كه حد بر خالد بران . ابو بكر از آن ابا كرد و گفت : خالد سيف من سيوف اللّه « 1 » .
جائى كه اهل يمامه به يك كلمه مستحق اين شدند اهل جمل به اين اولى كه برخاستند و از اقليمى به اقليمى رفتند به قصد امام مسلمانان و حجت خداى و شمشير در روى او كشيدند و نكث عهد و بيعت كردند و انكار امامت امير المؤمنين نمودند حق تعالى امير المؤمنين را ظفر داد و آن اشرار مقتول و مخذول شدند .
پس چنان كه اهل يمامه با وجود تصديق توحيد و عدل و نبوت محمد صلّى اللّه عليه و آله پس از رسول ارتداد كردند به زعم خصم طلحه و زبير و عايشه نيز چنان بودند و معتزله گويند كه ايشان توبه كردند و اخبار چند روايت كردند كه دلالت بر توبه ايشان نمىكند .
نكته ، روايت كنند كه شيخ مفيد ابو عبد اللّه محمد بن محمد النعمان در بغداد در مجلس قاضى القضاة حاضر شد و سماع درس او مىكرد شيخ كودك بود . شخصى حاضر شد گفت اى قاضى روايت مىكنند كه رسول روز غدير خم نص كرد بر امامت و خلافت على عليه السّلام و على قيام ننمود به آن كار بلكه ابو بكر قيام كرد يعنى غاصب شد .
قاضى گفت اى سائل نص على روايت است و خلافت ابو بكر درايت ( و العاقل لا يترك الدراية للرواية ) .
چون مفيد اين بشنيد صبر كرد تا خلق بيرون رفتند و قاضى تنها بماند روى به شيخ كرد و گفت اى صبى تو را حاجتى هست . گفت اگر اجازت دهى بلى ، قاضى گفت ( هات ) يعنى نترس .
شيخ گفت روايت مىكنند كه طلحه و زبير در بصره با على حرب كردند آن حال چگونه است و على خليفهء وقت بود .
هامش
( 1 ) - بحار الانوار 30 / 471 و الغدير 7 / 181 - 194 .