قيامت مردم به ظاهر بر من لعنت كنند .
روزى على عليه السّلام از محمد بن ابى بكر پرسيد كه پدر تو به وقت مرگ خود پيش تو اين آيه خواند :
وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ
( ق 18 ) و آمد سكره موت به حق اين است آنچه بودى تو از آن مىگريختى .
و عمر به تو گفت « احذر يا بنى أن يسمع منك ابن ابى طالب ما قال أبوك فيشمت بنا » حذر كن اى پسرك من از آنكه اگر بشنود از تو پسر ابو طالب آنچه گفته پدر تو پس شماتت كند به ما امير المؤمنين على ، پس على تبسمى كرد ، و چون محمد را خبر داد از اين حال محمد گفت صدقت يا على و گفت : أنا سمعت يلعنه و يقول أنت أوردتنى الموارد . فقال بلى يعنى ابو بكر با عمر گفتى بسيار كه اين جمله تو كردى « 1 » .
فصل ششم
در كتاب فعلت فلا تلم آمد كه ابو بكر و عمر و معاذ جبل و سالم مولى ابن حذيفه و ابو عبيده جراح در حال مرگ جمله ويل و ثبورگويان بمردند .
محمد بن ابى بكر گفت پدرم در حال مرگ گفت محمد و على اينجا حاضراند و مرا بشارت مىدهند به دوزخ و در دست محمد صحيفهاى هست كه ما در آن عهدهاى خود نوشته بوديم « 2 » مىبينم كه صحيفه مىخوانند و بشارت مىدهند مرا و عمر را و معاذ جبل را و سالم مولى ابى حذيفه را و ابو عبيدهء جراح را به دوزخ .
و آن وقت عايشه و عبد الرحمن بن ابو بكر و عمر حاضر بودند . عمر گفت او هجر مىگويد ليكن اين راز را پوشيده داريد تا على با بنى هاشم بر شما شماتت نكند .
محمد گويد پدرم گفت يا عمر هجر نمىگويم نه من در غار با وى بودم كه محمد گفت من در زمين حبشه سفينهء جعفر مىبينم كه بر دريا جاريست گفتم يا رسول اللّه به من بنماى دست به چشم من ماليد من نيز ديدم و با خود گفتم كه اين مرد ساحر است و چون به مدينه آمدم من با تو كه عمرى اين حال بازگفتم رأى من و رأى تو بر آن جمع شد كه او ساحر
هامش
( 1 ) - سند اين مطلب را پيدا نكرديم .
( 2 ) - متن كامل صحيفه ملعونه در ارشاد القلوب 2 / 198 - 200 و بحار الانوار 28 / 103 - 104 و علم اليقين فى اصول الدين فيض كاشانى 2 / 656 نقل شده است .