فصل سوم
و كنيت عثمان ابو عبد اللّه بود و او عثمان ، بن ابى العاص ، بن اميه يعنى عثمان ، بن عفان ، بن ابى عاصم ، بن امية ، بن عبد الشمس ، بن عبد مناف .
و بيعت بر او در اول محرم در سنه اربع و عشرون و خلافت او دوازده سال بود هشت روز و قتل او در مدينه بود به اتفاق مهاجر و انصار ( لاثنى عشر ليلة بقيت من ذى الحجة ) سنه ستة و ثلثين و آن روز عمر او هشتاد و دو سال بود و او اول ملوك بنى اميه بود .
فصل چهارم
خلافت ظاهرى مولانا حجة اللّه على الخلق على عليه السّلام چهار سال و هشت ماه و نوزده روز بود و روز آدينه دفن او بود . شب بيست و يكم ماه رمضان و او از بنى هاشم بود از جانب مادر و پدر على ، بن ابى طالب ، بن هاشم ، بن عم پدرى و مادرى رسول بود ، و مادر او فاطمه بنت اسد ، بن هاشم بود و عمر او شصت و سه سال بود و شصت و پنج سال نيز گويند .
فصل پنجم
ابو عنان مالك بن اسماعيل الهندى و او را راهب يا واهب گويند گفت محمد بن ابى بكر در حالت نزع پدر پيش او رفت و گفت اى پدر تو را به حالى مىبينم كه پيش از اين بدين حالت نديدهام گفت : يا بنى لرجل على مظلمة اذا حلّنى منها رجوت ان افيق حديث او سقيم است و مراد آن است كه اى پسرك من مردى را بر من مظلمهاى هست و به حق او گرفتارم اگر مرا از آن مظلمه حلال كند اميدوارم .
محمد گفت آن كيست اى پدر . گفت على بن ابى طالب عليه السّلام ، محمد گفت من ضامنم كه على را بگويم و حلالى بخواهم كه او مردى سليم است پس محمد پيش امير المؤمنين آمد و گفت پدرم به بدترين حالى است چنين و چنين گفت و من ضامن شدم كه حلالى بخواهم از تو اگر رأى تو باشد و مرحمت فرمائى او را حلال كن .
امير المؤمنين گفت ( كرامة لك ) اما با پدر بگو تا بر منبر برود و اين حال با خلق بگويد تا من او را حلال كنم . محمد بازآمد و گفت حق تعالى اجابت دعا كرد و على عليه السّلام چنين مىگويد . ابو بكر گفت ما أحب أن لا يصل على بعدى اثنان . اگر من چنين بگويم تا به روز